فرياد از آن دوست كه بهر دل دشمن * صدپاره كند تيغ جفايش جگر دوست
* * *
گوش نازك ز فغان من مدهوش مبند * من زبان بستم از افغان تو دگر گوش مبند
جان بيمار مرا تلخى هجران تو كشت * اى گل از پرسش حالم لب چون نوش مبند
شيوهء چشم سياهت ره دينداران زد * اين گنه بر شكن زلف سيهپوش مبند
* * *
با همه بدعهدى از خوبان جدايى مشكلست * آه اگر بودى بناى عهد ايشان استوار
* * *
گرچه خارت بود از باغ جهان در آغوش * همچو گل خندهزنان باش نه چون غنچه خموش
رهن مى را نسزد خرقهء صدپارهء ما * ليك داريم اميد كرم از بادهفروش
ساقيا تا بكى اين دردسر و رنج خمار * ساغرى بخش كه منبعد نياييم به هوش
* * *
اى مؤذن چون رسم در كويش آوازى برآر * تا به اين تقريب گيرم لحظهيى آنجا قرار
* * *