گر باخبرى ز درد من نيست عجب * آگاهى جان ز حال تن نيست عجب
* * *
فيض دم صبح از نفس سرد منست * درد دل شب ز جان پردرد منست
شبروشنى بزم سپهر از مه نيست * از پرتو برق آه شبگرد منست
* * *
دل ديد چو تبخاله بشيرين رطبش * غمگين شد و باز جست از من سببش
گفتم دهنش ز بس بود تنگ ، سخن * تا صدمه نزد برون نيامد ز لبش »
ترجمهء مؤلف :
« شهلا همشيرهزادهء ميرزا ابو الحسن شيدا ، و عمّهزادهء اين حقير بىسروپا ، اسم شريفش ميرزا محمد على وافق آدميّت را درخشان كوكبى است متجلّى ، از جملهء طلاب علوم و شيرازهء دفتر آداب و رسوم ، برموز كمالات صورى و معنوى آراسته ، و بحليهء اوصاف و اخلاق ظاهرى و باطنى پيراسته ، سلالهء دودمان نجابت و سيادت ، و نقاوهء خاندان فضيلت و افادت ، والد ماجدش نيز از فضلاى عظيم الشأن و عمدة الفضلاى ميرزاى مدرس المتخلص به حيران را از عمزادگان ، هنوز آغاز عمر و شاعرى ايشان و معذلك بسيار ظريف خيال و لطيف بيانست ، تخلّص از فدائى دارد ، و طريق يكجهتى با او مىسپارد ، روز و شب رفيق و شفيق و مراتب شعر و شاعرى را در مقام تحقيق و تدقيق است ، عجالة اين چند فرد را از اشعارش نگاشته ، و من بعد يوما فيوما لئالى آبدار طبع گوهربارش بعون اللّه تعالى درين خزينه انباشته خواهد آمد » .
« ميكدهء وامق »
ديوانبيگى مىنويسد : « شهلاى يزدى - از اجلهء سادات طباطبائى و سرسلسلهء مدرسين و اسمش ميرزا