و مانند ابو الفتح احمد بن علىّ ما فرّوخى در شمار كاتبان و شاعران و از نظم اوست در وصف بهار :
وافى الربيع فوفاها معانى ما * قد كان يملى عليها الثلج و المطر
رق الهواء و لذ الماء و ازدوجت * كرائم الطير لما نسم السحر
و افتر مبتسم الروض الانيق عن * الازهار راقة و استضحك الشجر
و الطير صناجة فيها فبلبها * يشكو و قمريها فى الصبح يعتذر
عصر رفيق الحواشى جوه عطر * معنبر النشر فيه المسك و العطر
و ما فرّوخ با فتح فا و تشديد راى بىنقطه معرّب ماه فرّخ يعنى ماه خجسته باشد .
مافنّه :
ضبط آن در ذيل ترجمت بيايد و آن نام پدر داود بن مافنّهء صرمى است در شمار محدّثان و نام مافنّة بن حيّويه محرّمى اصفهانى است در شمار نويسندگان و شاعران و از نظم اوست در وصف بهار :
مضت العجوز و بردها و غمومها * وصفا المطامع و السعود نجومها
و علت ينابيع العيون بمائها * و امتد واديها بها و حريمها
و تعممت اشجارها و تأزرت * و تفتحت عن نورها برعومها
فهلم نصطبح العقار تعزها * اعلى قصور فى الرياض نديمها
مافنّه بر ضبط علّامهء حلّى در ايضاح الاشتباه با كسر فاء و فتح نون مشدّده بىشك معرّب است و ريشهء تعريب آن چيست تاكنون ندانستم .
ماكسينى :
منسوب است به ماكسين بر وزن ساجدين و آن نام قريهاى است در خابور در ديار ربيعه نزديك رحبهء مالك بن طوق و از آن قريه است ابو الحرم مكّى بن ريّان بن شبّة بن صالح ماكسينى در شمار اعلام نحويان و لغويان و اديبان و مقرئان و شاگرد ابن خشّاب و ابو البركات انبارى .
وى كور بود و در موصل تدريس كرد و ازآنجا به شام رفت و باز به موصل بازگشت و بيشتر وقت خود را به تدريس گذرانيد و از بامدادان تا شام به كار درس دادن اشتغال داشت و حافظ قرآن بود و قرائات سبعه را نقل كرد و چون اكثر اوقات خود را به تدريس و تعليم قرآن گذرانيد كتابى تصنيف نكرد و پس از سالها كه از ماكسين وطن خود دور بود شوق ديدار بر سرش افتاد و به ماكسين برگشت .
مردم ماكسين آوازهء فضل او را شنيده بودند و به ديدارش شتافتند . سحرگاه به حمّام رفت و شنيد زنى از بالاخانهء خود به زنى ديگر گفت مىدانى چه كس وارد قريه شد ؟ گفت نه . گفت : « مكيك ( مصغّر مكّى پسر فلان زن مكّى ) » . چون اين سخن شنيد گفت : « من در شهرى كه مرا مكيك خوانند نمىمانم » . و همان روز به موصل بازگشت و در سال 603 درگذشت و از نظم اوست :
إذا احتاج النوال إلى شفيع * فلا تقبله تضح قرير عين
إذا عيف النوال لفرد من * فاولى ان يعاف لمنتين
و نيز از اوست :
على الباب عبد يطلب الاذن قاصدا * به ادبا لا انّ نعماك تحجب
فان كان اذن فهو كالخير داخل * عليك و الا فهو كالشرّ ذاهب