و نجيب و متدين با مهر و علاقه و خردمند و فهميده و خوشاخلاق و نگهبان مال شوهر و صاحب شرف و ناموس بوده باشد اكنون براى درس عبرت داستان ذيل كافى است .
حكايت غرفة الاحزان
المتكلم الشهير الواعظ المحدث الخبير المعاصر حاج شيخ محمد تقى فلسفى در بخش اول كتابى كه بعنوان جوان از نظر عقل و احساسات ص 322 نقل كرده از مصطفى لطفى منفلوطى زير عنوان غرفة الاحزان يعنى بالاخانه غمها زندگى تأثربار دختر و پسر جوانى را شرح مىدهد كه از خلال آن ارضاء نابجائى شهوت جنسى و تضاد تمايلات و عوارض ناشيه از آن به خوبى واضح مىشود براى عبرت دختران و پسران جوان ترجمه كامل آن را در اينجا مىآورم .
دوستى داشتم كه بيشتر علاقه من به او از جنبهء دانش و فضلش بود نه از جهت ايمان و اخلاق از ديدن وى همواره مسرور مىشدم و در محضرش اظهار شادى مىكردم نه بعبادات و طاعات او توجه داشتم نه به آلودگى و گناهان او من او را تنها براى اينكه با او مأنوس باشم اختيار كرده بودم هرگز در اين فكر نبودم كه از وى علوم شرعى بياموزم يا اينكه دروس فضيلت و اخلاق فراگيرم ساليان دراز باهم رفاقت داشتيم در طول اين مدت نه من از او بدى ديدم و نه او از من رنجيدهخاطر شد .
براى پيشآمد يك سفر طولانى ناچار قاهره را ترك گفتم و از رفيق محبوبم جدا شدم ولى تا مدتى باهم مكاتبه مىكرديم و بدينوسيله از حال همديگر خبر داشتيم متأسفانه چندى گذشت و نامهاى از او به من نرسيد و اين وضع تا پايان مسافرتم ادامه داشت در طول اين مدت نگران و ناراحت بودم پس از مراجعت از سفر براى ديدار دوستم بدر خانهاش رفتم از آن منزل رفته بود همسايگان گفتند دير زمانى است كه تغيير مسكن داده و نمىدانيم بكجا رفته است براى پيدا كردن دوستم كوششى بسيار كردم و در جستجوى او به هرجائى كه احتمال ملاقاتش را مىدادم رفتم و او را نيافتم رفته رفته مأيوس شدم تا جايى كه يقين كردم دوست خود را از دست دادهام و ديگر راهى به او