و هر سه رسيدهاند و قادر نيستم بر شوهر دادن ايشان و پناه به پادشاه آوردهام و در روز قيامت دامن ملك را خواهم گرفت و خواهم گفت خداوندا شاه شجاع قادر بود كه مرا نصرت كند و داد من بدهد و نداد در آنروز چه خواهى گفت اين سخن بر شاه شجاع تاثير كرده به حال او رقت كرده در آن صحرا از مركب فرود آمد و گفت مرا تاب خشم آن روز نباشد آنگاه بهمراهان خود گفت هركه مرا خواهد به اين پير زال انعامى نمايد .
سپاهيان آنچه توانستند دادند چندانكه مبلغى بسيار حاصل شد پس گفت هركه مرا خواهد به دختر اين پيرزن رغبت بنمايد اين وقت مردى آدينه نام از سپاهيان گفت من او را به شرط زنى بسراى برم شاه شجاع گفت مواجب تو چيست گفت هزار دينار گفت دو هزار كرديم پس شخصى ديگر برخواست خسرو شاه نام كه از خيل امراى شاه جلال الدّين بود بدامادى پيرزن رغبت كرده دختر ديگر را خواستگار شد و مواجب او كه در نهايت قلت بود بيست هزار دينار شد و ديگرى دختر سوم را خواستگار شد همچنان مواجب او را اضافه كردند و شاه شجاع فرمود كه سههزار دينار نقد براى مصارف عروسى آنها بدهند و خود شاه شجاع اسباب جهاز هر سه دختر را فراهم كرده گويا دختر خود به شوهر مىدهد پس جميع لشكر بر او دعا كردند و فرمود كه شاهزادگان در آن جشن حاضر بشوند و پردكيان خود را فرمود كه بروند در جشن ايشان و آنچه توانند در رونق عروسى سعى نمايند پس آنچنان جشنى ساختند كه نعرهء تحسين از پير و برنا برخواست و اين عمل سبب آمرزش شاه شجاع گرديد .
و لا يخفى كه شاه شجاع پادشاهى بود در كمال فطنت و زيركى و دانش و گاهى انشاء شعر كردى كه از جمله اشعار او اين قطعه است :
گر پرسدت كسى كه على را نظير هست * با او بگو كه آب ببوى گلاب نيست
در حضرت خدا بجز از ختم انبياء * كس را مقام و منزلت بو تراب نيست
طوعه در كوفه
كنيز اشعث بن قيس كندى بود وى را آزاد كرد اسبد حضرمى او را در حبالهء