باينكه مانند بلال و صهيب عشيره نداشتند و زينب بر اين شكنجه و عذاب صبر مىكرد و در آن شكنجه و عذاب بالاخره نابينا گرديد مردم قريش گفتند لات و عزى او را از هر دو چشم نابينا كردند اين سخن بر زينب گران آمد و صبر بر اين شماتت و سرزنش نتوانست دست بدرگاه الهى برداشت و روشنى چشم خود را از خداى متعال مسئلت كرد تير دعايش بهدف اجابت مقرون گرديد و چشمهاى او روشن شد و زبان كفار از سرزنش او قطع گرديد ( نامهء دانشوران )
زينب بنت معيقب
و نيز در نامهء دانشوران گويد چون كثير غره در مدينه از دنيا رفت در سنه 105 زن و مرد مدينه نماند مگر بجنازهء او حاضر گرديد و همىگفتند اشعر ناس از دنيا برفت و جماعت زنان بر جنازه كثير انجمن كردند و همىبگريستند و در ناله و ندبه از كثير غره نام همىبردند پس ابو جعفر محمد بن على الباقر عليهما السلام فرمود راه دهيد تا جنازهء كثير را برداريم يزيد بن عروه حكايت كند كه ما زنان را همى دور مىساختيم و محمد بن على عليه السّلام با آستين خويش ايشان را دفع مىداد و مىفرمود اى صواحبات يوسف از وى دور شويد از آن ميانه زنى آواز برآورد و گفت يا ابن رسول اللّه براستى سخن كردى ما صواحبات يوسف هستيم لكن براى يوسف از شما بهتر باشيم ابو جعفر بخشم شد با يكى از غلامان خويش گفت نگران ايزن باش تا بعد از فراقت دفن كثير غره او را بنزد من آرى چون از كار تشييع به پرداختند آن زن را آوردند گفتى مانند شرارهء آتش بود آن حضرت به او فرمود توئى كه گفتى ما براى يوسف بهتريم از شما مردان گفت آرى مرا از خشم خود امان ده تا بعرض برسانم حضرت فرمود در امانى بگوى تا چه گوئى گفت يا ابن رسول اللّه ما يوسف را بلذات دعوت مىكرديم تا خوش بخورد و خوش بياشامد و خوش بخوابد و خوش بگويد و خوش تمتع برگيرد و خوش تنعم جويد لكن شما گروه مردان يوسف را برهنه كرديد و او را به خاك افكنديد پس از آن او را بچاه انداختيد و پيرهن از تن او بيرون آورديد و چنان گوهر گرانبها را به قيمت پستى بفروختيد