يعنى صبح كردم درحالىكه بسيار بود شدائد سينهء من و شب را بسر بردم درحالىكه در دلم آتشى افروخته بود و اگر آن سرّى كه در دل داشتم گاهى آشكار مىكردم هرآينه خون هدر و باطل مىشد و اگر كتمان مىكردم بواسطهء او سينهء من تنگى مىكرد هارون گفت واى بر تو مگر اين اشعار از تو نيست ديك الجن گفت بلى و اللّه اين أشعار از آن من است و لكن تتمه او كجا است هارون گفت مگر تتمه دارد ديك الجن گفت بلى از براى او تتمه است هارون گفت واى بر تو بياور تتمه او را ديك الجن گفت :
مما اتاه الى ابى حسن * عمر و صاحبه ابو بكر
فعلى الذى يرضى بفعلهما * مثل الذى احتقبا من الوزر
جعلوك رابعهم ابا حسن * كذبوا و رب الشفع و الوتر
منعوك حق الارث و الطهر * و قتلت فى بدر سراتهم
لاغر و ان طلبوك بالوتر * و الى الخلافة سابقوك و ما
سبقوك فى احد و لا بدر
هارون سخن در دهان ديك الجن شكست و گفت ويلك من ترا حاضر كردم تا زندقه تو را معلوم كنم اينك بسوى مذهب را فضه رفتى و كفرى بر كفر خود افزودى ديك الجن گفت يا امير المؤمنين هركس كه قائل بولايت و محبت شما اهل بيت بوده باشد و دوستى شما را فرض شمارد بقوله تعالى
( قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى )
و قرابت شما را با رسول خدا ملاحظه داشته باشد كافر باشد پس منهم كافر خواهم بود هارون گفت مگر تو قائل اين شعر نيستى :
باح لفظ بمضمر الصدر * ما ذاك الا بمعظم الامر
فليس بعد الممات حادثة * و انما الموت بيضة الفقر
ديك الجن گفت معاذ اللّه كه اين اشعار از آن من بوده باشد الا آنكه نقل از اشياخ كردهام و اقتباس از وليد بن عقبه نمودهام چه آنكه او زنديق بوده چنانچه روزى باقر آن تفال زد پس اين آيه آمد
( وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ )
وليد از اين تهديد