حرف الدال
دختر أسلم
ابشهى در مستطرف مىنويسد كه عبد الملك بن مروان بوالى خود حجاج نوشت كه از اسلم بن عبد البكرى بعضى چيزهاى ناهنجار به من رسيده است سر او را از تن دور كن و براى من بفرست حجاج فرمان داد تا اسلم را حاضر كردند و امر عبد الملك را به او ابلاغ كرد .
اسلم گفت ايها الامير تو حاضرى و امير المؤمنين غائب آنچه از من به او گفتند دروغ است و كفالت بيست و چهار نفر زن بزرك و كوچك برعهده من قرار گرفته و قوت يوميه آنها را من بايد تحصيل بنمايم پس اگر مرا بكشى بيست و پنج نفر را كشته باشى و آن بيست و چهار نفر الساعه در سراى من حاضرند حجاج آنها را طلبيده ديد فى الواقع بيست و چهار نفر زن مىباشند پرسيد شما كيانيد يكى گفت من خالهء اسلمم ديگرى من عمهء اويم و بر اين قياس هريك انتساب خود را بشرح كردند از آن ميانه دخترى دهساله از اسلم از همه پيشى گرفت و در برابر حجاج زانو زده و گفت من دختر او هستم آنگاه اين ابيات بخواند :
احجاج لم تشهد مقام بناته * و عماته يندبنه الليل اجمعا
احجاج كم تقتل به ان قتلته * ثمان و عشر و اثنتين و اربعا
احجاج من هذا يقوم مقامه * علينا فمهلا ان تزدنا تضعضعا
احجاج اما ان تجود بنفسه * علينا و اما ان تقتلنا معا
حجاج چون اين اشعار بشنيد متاثر شد سخنان اسلم و دختر او را بعبد الملك فرستاد او نيز ترحم كرد و از خون اسلم درگذشت و امر نمود حجاج را كه اسلم را رها كند و انعامى براى دختر فرستاد .