خاتونى كه شهادت يافت
و نيز در معجزهء ( 27 ) از عبد الرحمن بن خلاد انصارى حديث كند كه در زمان رسول خدا زنى بود كه او را ام ورقه مىگفتند و او دختر عبد اللّه بن حارث بود رسول خدا هفتهاى يك روز بخانهء او مىرفت هنگام حركت رسول خدا بجانب يكى از غزوات عرض كرد رخصت فرماى تا من ملازم ركاب باشم و مجروحان لشكر را محافظت و تعهد بنمايم شايد شهادت بهرهء من شود فرمود در مدينه باش كه خدايت شهادت روزى بنمايد ام ورقه را غلامى و كنيزى بود كه خواستار آزادى بودند در ايام عمر بن الخطاب او را بكشتند و بگريختند عمر گفت رسول خدا گاهگاهى به زيارت ام ورقه مىرفت برخيزيد تا به زيارت كشته او رويم سپس آن غلام و كنيز را به دار آويختند
خاتونى كه از شوق بهشت جان بداد
در ناسخ در معجزهء پنجاه و پنج از معجزات رسول خدا از يزيد بن ابى حبيب حديث كند كه زنى هرگاه توانستى خاطر پيغمبر را رنجه داشتى يك روز پسركى دوماهه در آغوش داشت و بر پيغمبر بگذشت كودك به زبان آمد و گفت السلام عليك يا رسول اللّه السلام عليك يا محمد بن عبد اللّه حضرت فرمود تو چه دانى كه من رسول خدا و فرزند عبد اللّه باشم گفت اين دانش خداى مرا داد و اينك جبرئيل بر فراز سر تو ايستاده در تو مىنگرد پيغمبر فرمود نام تو چيست عرض كرد عبد العزى لكن از عزا بيزارم تو مرا بنامى بخوان و دعائى كن كه در بهشت از خدام شما بوده باشم نيكبخت آنكه به تو ايمان آورد و بدبخت آنكس كه انكار تو كند پيغمبر فرمود نام تو عبد اللّه بوده باشد كودك نعره بزد و بمرد .
مادر چون اين بديد در زمان كلمه گفت و مسلمانى گرفت و گفت دريغ از روزگار گذشته كه بر خصمى تو رفت پيغمبر فرمود شاد باش اينك نگرانم كه فرشتگان كفن و حنوط ترا از بهشت مىآورند زن نيز از شادى نعره بزد و بمرد رسول خدا نماز