برگرفت و خلخال از پاى من بدر آورد و سخت مىگريست گفتم اى دشمن خدا چرا مىگريى گفت چگونه نگريم و حال آنكه جامهء دختر پيغمبر را بغارت مىبرم گفتم دست بازدار و اين جامه بجاى گذار گفت بيم دارم ديگرى بيايد و اين جامه بربايد اين بگفت و بنهب پرداخت چندانكه ملاحف از پشت ما بكشيد و برفت بهسوى خيمهاى ديگر پس خون از سر و روى من روان شد .
و آفتاب بر سر من همىتافت من از هوش برفتم چون بخويش آمدم عمهام را نگريستم كه بر سر من مىگريد مىگويد اى نور ديده برخيز تا بنگريم بر سر اين عيالات چه آمده است من گفتم ( يا عمتاه هل من خرقة استر بها رأسى من اعين النظار فقالت يا بنتاه عمتك مثلك .
چون نگران شدم سر او را نيز برهنه ديدم و از ضرب نيزه و تازيانه بدن مباركش سياه بود پس باتفاق روان شديم و به هيچ خيمه داخل نشديم الا آنكه غارتزده و منهوب بود و برادرم على بن الحسين عليهما السلام بر وى درافتاد بود از كثرت جوع و عطش ديگر توانائى جلوس نداشت ما بر او گريستيم و او بر ما گريست
و نيز فاطمه بنت الحسين گويد كه چون غل جامعه به گردن برادرم زين العابدين گذاردند فرمود چون نظرم به اين غل جامعه افتاد ياد غلهاى آتشين جهنم كردم ازاينجهت گريه من شديد شد .
خطبهء فاطمه بنت الحسين ع در كوفه
شيخ طبرسى در احتجاج از زبد بن موسى بن جعفر از پدرش از آباء گرام خود روايت مىكند كه چون فاطمه بنت الحسين وارد كوفه گرديد اين خطبه را قرائت كرد .
الحمد للّه عدد الرمل و الحصى وزنة العرش إلى الثرى احمده و اومن به و اتوكل عليه و اشهد ان لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ان ولده ذبح بشط الفرات به غير ذحل و لا ترات اللهم انى اعوذ بك من ان افتري عليك