قصيده فارسيه
زينت عرش برين چون تنش افتاد به خاك * خاك در بر چه گرفت آن بدن و سينهچاك
رتبه خاك شد از عرش فزون زان تن چاك * به زمين عرش برين گفت كه يا ليت فداك
اسب بىصاحب شه سوى حرم گشت روان * ناتوان شيهه زنان نالهكنان اشكفشان
با سر و پاى برهنه چه بديدند زنان . . . . * از سراپرده دويدند برون نالهكنان
ذو الجناح آمد و زخمش بتن از حد افزون * پر برآورده ز تير بدنش غرقه خون
خجل از اهل حرم منفعل از بخت زبون * كه چرا آمده بىراكب و با زين نگون
توسن شه چه بدينسان بدر خيمه رسيد * بانوان حرم محترم شاه شهيد
آن يكى موى گشود و دگرى جامه دريد * شور محشر بصف ماريه گرديد پديد
بىپدر دختركانش به دو صد ناله و آه * گردن كج دل خون با رخ رخشنده چه ماه
آمدند و بنمودند بسر خاك سياه * بركشيدند ز دل غلغله وا ابتاه
اختر برج حيا دختر شاه شهدا * نازپرورده سكينه گهر درج وفا
عندليبانه فغان كرد و درآمد بنوا * گفت اى رفرف معراج سعادت به خدا
يكدم از راه وفا بين به دو چشم تر من * راستگو كو پدر بىكس و بىياور من
بردى و بازنياورديش از چه بر من * بلكه كرده است فلك خاك سيه بر سر من
لجهء خونشدهء بىفلك نجاة آمدهاى * شاهرا بردى و تنها ز فرات آمدهاى
پدر من بكجا رفت و چه آمد بسرش * واى بر حال دل دختر خونين جگرش
ما يتيمان چه كنيم از الم بىپدرى * در بيابان بلا درد و غم و خونجگرى
ورود حضرت سكينه در قتلگاه
روى ابن طاوس فى اللهوف ان سكينه اعتنقت جسد ابيها بعد قتله فاجتمعت عدة من الاعراب حتى جروها عنه .
و مجلسى در جلاء العيون مىفرمايد كه سكينه دختر حسين عليه السّلام دويد و جسد منور پدر بزرگوار خود را دربر گرفت و صورت بر آن بدن مطهر مىماليد و مىناليد