فضه خادمه چون اين اضطراب و گريه سيدهء خود را بديد پيش دويد و عرض كرد اى سيدهء من سفينه مولاي پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون كشتى او درهم شكست خود را بجزيره باز رسانيد شيرى ظاهر شد و او را برداشته به پشت خويش سوار كرده بآبادانى رسانيد اگر اجازت فرمائى بروم و در اين بيابان شيرى هست او را خبردار كنم كه بنى اميه را اين آهنك است زينب سلام الله عليها او را رخصت داد فضه بسوى صحرا رفت ناگاه شيرى بنظرش درآمد گفت يا ابا الحارث ا تدرى ما يريدون ان يعملوا غدا بابى عبد اللّه آن شير سر حركت داد كه نمىدانم فضه او را خبر داد شير بسر اشاره كرد كه من نمىگذارم و فهمانيد كه تو از پيش برو و مرا دليل باش شير از عقب او آمد تا بقتلگاه رسيد پس آن شير بيامد و دستهاى خود را بر بالاى جسد حضرت سيد الشهداء حمايل كرد و همى ناله مىكرد چون سواران بيامدند و نظر بر أن شير افكندند ديگر جرئت آن جسارت نكردند پسر سعد ملعون گفت اين فتنهاى است او را آشكار مسازيد فضه خاتون مىفرمايد چون بخيام حرم نزديك شدم صداى شيون و ناله بىبى زينب را شنيدم عرض كردم اى سيدهء من اين چه ناله و شيون است اكنون من شير را آوردم عليا مخدره هر دو دست مبارك خود را بر سر زد فرمود اى فضه دير رسيدى همانا بنى اميه اسب بر بدن برادرم تاختهاند و اعضا و جوارح او را درهم شكستهاند و پايمال سم ستوران نمودند .
و در كافى مسندا روايت كرده گويد لما قتل الحسين عليه السّلام اراد القوم ان يوطئوا الخيل فقالت فضة لزينب يا سيدتى ان سفينة كسر به فى البحر فخرج الى جزيرة فاذا هو باسد فقال يا ابا الحارث انا مولى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فهمهم بين يديه حتى اوقفه على الطريق و الاسد رابض فى ناحية فدعينى امضى اليه فاعلمه ما هم صانعون غدا قال فمضت اليه فقالت يا ابا الحارث فرفع راسه ثم قالت أ تدرى ما يريدون ان يعملوا غدا بابى عبد اللّه الحسين عليه السّلام يريدون ان يوطئوا الخيل على جسده فاشار برأسه يعني انا امنعهم فجاء الى القتلى فقال عمر بن سعد فتنة لا تيثروها انصرفوا فانصرفوا
و علامهء مجلسى در جلاء العيون همين خبر را ترجمه كرده و اين سفينة در سفرهاى رسول خدا بار بسيار بر پشت مىگرفت ازاينجهت او را سفينة گفتهاند و اگر نه
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 162
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص١٦٢