هامش
-مشكبوى خاك كوي تو چنان باشد سپهر * كش به نيل خم تو گوئى يك جهان صهباستى
حق أم وأب اگر مانع نبودى گفتمى * هم ز خيل خادمانت آدم وحواستى
مهر ومه بر آستان عرش بنيان درش * چون كنيز وچون غلامان حبش برپاستى
گفتم اينطور است كز نور جلال كردگار * كرده پر آفاق را وبس خوش وزيباستى
هاتف غيبم بكوش هوش در داد اين ندا * اين نه طور است ونه سينا مسجد أقصى استى
هرچه جز نور خدا خوانم ورا باشد خطا * غير مدحش هرچه گويم سربسر بيجاستىواين چند بيت هم كه در دور گنبد حضرت نوشته است از اثر طبع فتح علي شاه است :آتش موسى عيان از سينهء سيناستى * يا كه زرين بارگاه بضعهء موساستى
بضعهء موسى بن جعفر فاطمه كز روى قدر * خاك درگاهش عبير طرهء حوراستى
نوگل روشن ز طرف گلشن ياسين بود * آيتي روشن ز صدر نامه طاهاستى
پرتوى از آفتاب اصطفاي مصطفى * زهرهء از آسمان عصمت زهراستى
صحن أو را هست أقصى پايه عزت چنان * كز شرف مسجود سقف مسجد اقصاستى
پستى از صحن حريمش را به پا طاق حرم * كين مكان عزت وآن مسكن غراستى-