عجز آميخته است ليكن اين دو شعبه كه در آن آميخته از مفصل درك تجاوز نكردهاند بلكه در عضلهء ورك متفرق شده ماندهاند و شعبههاى زوجين مذكورين ازانجا تجاوز كرده تا ساقين منحدر شدهاند .
فائده [ نكتهاى درباره عصب پا ]
عصب كه به سوى پاى آمده بعضى از آن ظاهر و نمايان آمده و بعضى زير عضلهء غائص و مستتر آمده و از آنكه براى عضله كه از ناحيه عانه مىرويد به طريقى به سوى رجلين نبود نه از خلف بدن و نه از باطن فخذين جارى شده جزوى از عصب كه خاص به عضلههاى رجلين است به سوى جوف نافذ گشته در مجراى كه به سوى خصيتين است و به عضلهء عانه رسيده پستر منحدر شده به عضل ركبه .
شعبهء چهارم در اعصاب نخاعى كه مقسوم به فقار عجز و عصعصاند
اين شش زوجاند و يك فرد ، اما زوج اول از اينها با عصب قطنى آميخته است بر قول بعضى ، و ازواج باقيه و فرد كه آخرين همه است و از فقرهء آخرين عصعص روئيده متفرق شدهاند در عضل مقعد و در نفس قضيب و در عضل مثانه و رحم و غشاى بطن و در اجزاى انسيهء داخليه عظم عانه و در عضل كه منشعب شده است از عظم عجز اين بود تشريح اعصاب نخاعى .
فائده [ بيان ثقبههاى موجود بين الفقرتين ]
فيما بين الفقرتين دو ثقبه واقع است كه اعصاب از آن بيرون مىآيند بخلاف چهار فقره كه ثقبه در نفس آنها واقع است و مخرج عصب آن شده ، يكى از آن فقار اربعه فقرهء نخستين عنق است و دو فقرهء در فقار صدر كه يازدهم و دوازدهم باشد و يك فقره آخرين كه در عصعص است و عصب مفرد از آن مىبرآيد چنانچه گفته شد .
و بها يكون الحس للأعضاء التي دون الرقبة و حركاتها و به سبب اعصاب نخاعى حاصل مىشود حس و حركت مر اعضا را كه سواى گردناند ، يعنى اكثر اعضاى غير رقبه را افادهء حس و حركت از اينها است و الا بالا گذشت كه در بعضى حجب تصرف اعصاب دماغى است نه تصرف نخاعى و كذلك بعض اعصاب نخاعى در رقبه و سر رسيدهاند و افادهء حس و حركت مىنمايند .
انتباه [ اشكال و پاسخ ]
اگر گويند كه ثابت شده كه حس و حركت اكثر اعضاى تنورهء بدن از اعصاب نخاعى است نه از اعصاب دماغى ، پس در صورتى كه فساد در دماغ افتد چون وى منبت اعصاب دماغى است بايد كه ضرر وى در اعضائى كه تصرف اعصاب نخاعى در آن است ظاهر نشود و حال آنكه در سكته و صرع مىبينم كه در حس و حركت همه اعضاى فتور راه مىيابد ؟
جوابش آن است كه اگر چه در اعضاى تنورهء بدن افادهء حس و حركت از اعصاب نخاعى است ليكن اعصاب مذكور بيش از واسط نيستند و مبدأ حقيقى ايشان كه نخاع است وى نيز مبدأ و منشاى قواى حاسه و محركه نيست ، فيضان روح نفسانى به سوى نخاع كه خلف دِماغ است و از آنجا به سائر اعضا به واسطهء اعضايش وارد نمىشود مگر از دماغ كه محل روح و قوت نفسانى است كه حس و حركت بدان روح و قوت تعلق دارد .
و ظاهر است كه هرگاه در مبدأ و اصل سده افتد روح مذكور به سوى نخاع نافذ نمىشود مطلق كما ينبغى بر حسب وقوع سده و بالضرور در حس و حركت سائر اعضا فتور راه مىيابد .
أما الأوتار فهي أجسام تنبت من أطراف العضل اوتار جمع وَتر است و آن اجساماند كه مىرويند از سر عضلهها و تأليف اوتار