و در بعضى كمتر .
و هرگاه ماده در همه تن باشد كثير و مانعى از بروز در عضوى نباشد عرق از همهء تن مىبرآيد .
و عرق سرد كه فقط از سر و گردن و سينه آيد نشان ضعف قوت حيوانى باشد ، يا نشان آن كه ضعف خواهد شد ، خاصه در تپ حاده و محرقه ، بهر آن كه دليل آن بود كه ماده بسيار و خام است و اندر سر و حوالى آن پر است و طبيعت عاجز .
قسم دوم اندر قلَّت عرق
و اسباب وى چهار است :
يكى قلّت رطوبت . دوم غليظى يا خامى ماده . سوم قبض مسام . چهارم ضعيفى دافعه .
و كمى عرق مع علامات امتلا بد باشد ، خاصه آنچه سبب آن ضعيفى دافعه ، يا غليظى ، يا خامى ماده باشد .
رشحهء دوم اندر لون عرق
زردى وى نشان غلبه صفرا است و سپيدى او دليل بلغم و چركين غليظ علامت سودا .
و عرق خونابه يا به سبب ضعف ماسكه عروق باشد ، يا به واسطهء فساد خون ، چه هرگاه خون بنا بر فساد جوهر غذا را نشايد بالضرور به عرق مندفع مىبرآيد و فرق بينهما از ديگر علامات توان كرد .
و تناول اشياى مفسده و غليظ و فساد خون اول اشيا است بر آن كه از فساد خون بود .
رشحهء سوم اندر رائحه عرق
حموضت رائحه نشان بلغم حامض است . و تلخى و تيزى رائحه نشان اخلاط صفراوى . و نتن وى دليل عفونت اخلاط .
رشحهء چهارم اندر طعم عرق
و حكمش از آنچه در رائحه عرق گذشت معلوم است .
رشحهء پنجم اندر حرارت و برودت عرق
عرق سرد اندر تپها نشان بسيارى رطوبت خام بود ، پس اگر مرض حاد است عرق مذكور ردىتر باشد نسبت به مزمن ، زيرا كه در مرض حاد كه قليل الحدّت است پختن اينقدر رطوبت كثير ممكن نباشد به خلاف مرض مزمن كه در وى بنا بر اطالت مدّت ممكن النضج است .
و عرق گرم اندر تپها و بيمارى ها اميدوارتر و سلامتتر از عرق سرد باشد .
رشحهء ششم اندر قوام عرق
عرق رقيق نشان رقت ماده است و غليظ و لزج نشان غلظت و لزوجت ماده و دليل بود بر اطالت مرض ، زيرا كه مدت بسيار بايد كه اينچنين مادهء غليظ و لزج پخته شود .
انتباه [ در بيان نفث ]
چون استدلال به نفث نيز اول اشيا است بر نضج و عدم نضج در امراض سينه و آنچه در وى است ذكر وى نيز لازم آمده .
[ در بيان معنى نفث در لغت و عرف عام و خاص ]
بايد دانست كه نفث در لغت نفخ بلا ريق را گويند ، اما در اصطلاح اطبا به عرف خاص رطوبت را كه به سرفه برآيد بدين نام خوانند و بر اين تقدير لازم آيد كه اين لفظ مخصوص باشد براى رطوبتى كه از مجراى قصبه برآيد .
و به عرف عام ، رطوبت به هر وجه كه آيد از دهن ، خواه به تبزق ، خواه به تثفل ، خواه به سرفه ، خواه به تنحنح ، خواه به قى ، به اين اسم مىنامند ، قطع نظر از آن كه آن رطوبت از قصبه آيد البته ، چه معلوم است كه به قى آنچه برآيد از مرى و معده خواهد بود .
و هر چه به تنحنح آيد از سر خواهد بود .
و هرچه به ثفل و بزق آيد از اجزاى دهن خواهد بود .
و هرچه به سرفه آيد از قصبه برآيد يا از نفس قصبه خواهد بود يا از ريه يا از حجب و جز آنكه آن را با ريه ملاقات است ، چه معلوم است كه رطوبات ما فى الصدر را مخرجى غير از ريه نيست كما مر .
و از آن كه استدلال
نفث به هفت چيز مىتواند شد
اين مبحث را به هفت نفحه ذكر كنم :
نفحهء اول اندر كثرت و قلّت نفث
كثرت وى دليل نضج و به نهايت رسيدن مرض بود به شرطى كه در قوام و لون و امثال آن محمود باشد .
و قلّت وى نشان فجاجت ماده بود ، ليكن چون اندك اندك آمدن گيرد