تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
كلنات نيز به فراست اين قضيه را دريافته بود . حكم را گرفته به منزلش مىآيد و عيال خود را مطّلع مىسازد ازاين‌كه شاه براى خاطر تو مرا به مأموريت فرستاده و امشب به سروقت تو خواهد آمد ، تو با او كمال گرمى را بكن و وقتى خواست با تو نزديك شود ، اظهار كن كه قدرى بازى كنيم و بعد مشغول شويم . ترتيب بازى را هم اين‌طور بده كه تو به شكل ماديان همهمه كنى و شاه مانند اسب شيهه كشد و اطراف تو بيايد . عيال او هم قبول كرد تا شب رسيد . كلنات چوبى در دست گرفته پشت درب اطاق مخفى شد و پس از تاريك شدن هوا همان‌طور كه او پيش‌بينى كرده بود شاه به منزل او آمد ، زن هم مطابق دستور كلنات به شاه ، مشغول پذيرايى و بازى شد تا وقت نزديك شدن شاه رسيد ، در اثنايى كه زن همهمه مىكرد و شاه شيهه مىكشيد كلنات داخل اطاق شد و چوب سختى به شاه زد . شاه نگاه كرده به كلنات گفت من تو را فرستادم كه اسب‌ها را از ماديان‌ها جداسازى هنوز اين جايى ؟ كلنات در جواب گفت : بله قربان ، در اينجا مشغول همان خدمت هستم . شاه ملتفت تفرس او شده ، از آن زن دست برداشت . از اوست :
اى خوش آن‌روز كه در باغ به خوردت دادم * از تر و خشك ز هر ميوه به انواع ثمر
و نيز :
ياد دارى كه تو را تا به سحر مىكردم * صد دعا از دل محزون پريشان‌احوال اى كه بر پشت تو افتادن و جنبان چه خوش است * كاكل مشك‌فشان از طرف باد شمال مادرت كان كرم بود ، بداد از پس‌وپيش * به فقيران لب نان و به اسيران زر و مال