در اين معنى در اشعار خود گفته :
چون به يكى پاره پوست ، ملك توانى گرفت * غبن بود در دكّان كوره و دم داشتن
و نيز :
كاوه كه داند زدن ، بر سر ضحاك پتك * كى شودش پايبند ، كوره و سندان و دم
حاصل در تواريخ و شاهنامه ، كاوه نويسند . و كاف عجمى و عربى مبهم مانده ، ولى پارسىدان داند كه كاويدن مصدر اسم كاوه نگردد و از مقدّمات سابقه معلوم شد كه پهلوانان را ، كاو و كو و كيو و گودرز به ملاحظهء شجاعت نام بوده ، و به شمس الدّين فخرى اصفهانى كه فاضلى است شاعر و فرهنگى نگاشته و شواهد آنهمه از اشعار اوست ، در مدح ممدوح خود گفته :
گر كاوه صيت زورت و مرديت بشنود * بر خويشتن دگر ننهد هيچ نامِ كاو
و اگر اين نام با كاف عربى بودى ، فاضلى شاعر صاحب فرهنگ به اين وضوح بيان نفرمودى ، چه اگر چنين نباشد و كاف عربى خوانده شود ، شعر هيچ معنى نخواهد داشت . اينك معيار جمالى و اين قطعه حاضر است اين اسم به كاف عربى مانند قابوس وشمگير به معنى مشهور غلط است و خطاى مشهور ، و سالها به تقليد خواندهاند . و در " شرفنامه احمد منبرى " كه فرهنگى است معروف ، و جامع آن ، ابراهيم فاروقى ، و اسبق و اقدم بر صاحب فرهنگ جهانگيرى و سرورى و رشيدى و برهان بوده و نام آن در جهانگيرى و ساير لغات مرقوم است ، كاوه را در سلك كاو و كو و گيو و كازر و كيسو ، در حرف كاف پارسى آورده ، و بعد از او بر متأخرين مشتبه گرديده و تحقيق ننمودهاند و چون در پارسى بعضى كلمات و حروف كه در تكلّم و تلفّظ قريبند با يكديگر تبديل