سرحدى قهفرّخى
[ از اوست ] :
سرو بالايى هواى كاج كرد * دين و دل از عاشقان تاراج كرد
چون قدم زد بر پل زايندهرود * پل به پاى او سر تسليم سود
از قفايش چشمها دارد هنوز * وز غمش پشت دوتا دارد هنوز
از قدوم آن گلستان اميد * گشت پرگل دامن بابا سعيد
كوه اشترجان به پابوسش دويد * گاو پيسه بر سر راهش كشيد
تنگ جوزانش به بر بگرفت تنگ * گاو پيسه از فراغش « * » گشت سنگ
از قدوم خويش آن زيبا پسر * بى . . . « * * » را داد مى جان دگر
مژده وصلش به گوش رخ رسيد * رخ ز شادى سر به كيوان بركشيد
همچو آه از سينه بالا رفت زود * زان طرف از رخ چو اشك آمد فرود
هامش
( * ) در اصل فراقش
( * * ) در اصل : ناخوانا