دست تعلق از همهء عالم كشيدهايم * مبهوت و محو طلعت جانانهايم ما
تا آشناى دوست شديم ، از جهانيان * بستيم چشم و از همه بيگانهايم ما
تا مست گشتهايم از آن چشم دلفريب * شب تا سحر به نالهء مستانهايم ما
مجنون صفت به وادى حيرانى خوديم * خلقى گمان برند كه فرزانهايم ما
سنگى هنوز نامده بر سر ز كودكان * پى گوييا نبرده كه ديوانهايم ما
چون جغد سر به جيب تفكّر نهادهايم * نه فكر آب و نه به غم دانهايم ما
اين افتخار بسكه نداريم حرص و آز * هرچند بىعلايق و بىخانهايم ما
تا كس به سرّ ما نبرد پى در اين جهان * خاموش همچو گنج به ويرانهايم ما
خجستهها ؛ زنهاى راويه اصفهانيه
صاحب قاموس نوشته جماعتى از اهل روايت به اين اسم در اصفهان بودهاند .
ملّا عبد الجواد خراسانى
شخصى وارسته و در بالاخانه سردرب مدرسه شاهزادهها ساكن بود ، اگر