آتشكده « * » :
مايل تو را به غير نخواهم و گرنه من * بيزارم از كسى كه دلش مايل تو نيست
هر شكوهاى كه بشنيد آن هم شكايتى شد * يك شكوه كردم از وى آخر حكايتى شد
تاراج ( شاعر )
اسمش آقا محمّد حسين ، شغلش مقواسازى ، به دسترنج كسب معاش مىكرده ، طبع موزونى داشته غزل مىگويد . ده هزار بيت ديوان دارد از اوست . « * * »
تير تو ز بس بنشست ، اى سخت كمان بر دل * جاى مژهام از چشم سر برزده پيكانها
و نيز :
جاى اشك از مژه ، اى ديده اگر خون بفشانى * اين نه آبى است كزان آتش ما را بنشانى
علاء بيك تبريزى
ملقّب به جمال الملك ، به وفور كمالات عديده امتياز داشت و در فنون لغات عرب و آيات ادب بحرى بوده [ است ] .
شاهطهماسب اول صفوى كمالات او را شنيد او را خواست و تشويقش كرد و مقرر داشت تا كتيبههاى مقام صاحب الزّمان و مسجد جامع را در تبريز به
هامش
( * ) ر . ك : آتشكده ، ج 3 ، ص 927 .
( * * ) مجمع الفصحاء ، ج 2 ، ب 1 ، ص 185 .