مىرفت . از اوست :
چنان در پاى خم افتاده ديدم مست ، پرتو را * كه روز حشر هم نتواند از ميخانه برخيزد
و نيز :
بس دليران قوىپنجه كه در مقتل عشق * پيش شمشير محبت سپر انداختهاند
و نيز
بحيرتم كه چه كيفيتى است در چشمش * كه از نگاه ، به مغزم پراكند افيون
و نيز :
اگه عقلِد منم بِزگر از اين كار * كُ كار عاشقى كاريست دشخار
تو كُ فقا گلى بَلكى كُ بِىتِر * بِ شد گفتم نشين با هر خس و خار
هالا هوچى كُ هوچى اى رفيقه * كُ اهل كوچه دون هستن وِلانگار
لَبى مَرتابى اول شب يادِد هَس * كُ نَيزاشتم لگد بعلند اشيار
آسيّد ارباى مَم يُمِش كمك كرد * كُ طِبَش در غِزِل بنديس هموار
تو ميرايى كُ من دوسّى تو هسّم * اگِ نه من و چه با مشتى بىيار
در مطارحه با غزل خواجه گفته است :
اى كه آشفتگى ما همه از موى تو بود * دل ما بود كه زنجيرى گيسوى تو بود
دوش از دوش تو آويخته آن حلقهء زلف * تا ميان تو كه باريكتر از موى تو بود