تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
كسى كه گفت چو مه طلعت نكوى تو را * نديده است مگر آفتاب روى تو را سياه‌روزتر از شام هجر و بخت من است * دلى كه خواست پريشان شكنج موى تو را نموده هركه به محراب ابه روى تو نماز * ز طوف كعبه دهد امتياز كوى تو را ز خاك تيره كشد سر دوباره عظم زميم * نفس نفس شنود گر ز باد ، بوى تو را به حسن و خلق و لطافت چو حور و غلمانى * مگر فرشتهء رحمت سرشته ، خوى تو را ز جام عشق تو آن‌كس كه جرعه‌اى نوشيد * كشد به دوش ز جان هم چو من ، سبوى تو را براى آنكه پريشان شوند چون مويت * كنم به مجمع عشّاق ، گفتگوى تو را تو در دل منى و اى عجب كه من هردم * كنم ز هر خرابات ، جستجوى تو را به آرزوى وصال تو اعورى جان داد * به خاك برده از آن روى آرزوى تو را
ايضا
به نگاه روى آن مه فلك ار ، بهشت ما را * دگر آرزو نباشد به گل بهشت ما را صنما به خاك كويت شيردل مقيم و ترسم * ز حرم همىكشاند به‌سوى كنشت ما را