حكمت طبيعى كه كمال قدرت و حذاقت داشت وفاتش در سنه 1238 ازوست :
من قصائده
ز لاله دامن كهسار تودهء شنگرف * ز سبزه ساحت گلزار سودهء زنگار
ز ابر غاليهپرور نواحى بستان * ز باد لخلخه آور حوالى گلزار
يكى چو روى پريزادگان سيمينتن * يكى چو موى سمنپيكران شيرينكار
ز ناله بر دم قمرى نواى موسيقى * ز نغمه در لب بلبل سرود موسيقار
درآمدم همه تن دل چو نار در بستان * روان شدم همه تن جان چو باد در گلزار
كه ناگه آمدم از دور گلرخى به نظر * پرىنژاد و پرىپيكر و پرىرخسار
چو فكر عاشق شيدا همى پريشان موى * چو زلف شاهد يغما همى مشوشكار
به سرفرازى سرو و به خودنمايى گل * به دلفريبى باغ و به شرمسارى خار
به جسم مانده به خاك و به پاى رفته به گل * به كار رفته ز دست و به دست رفته ز كار
و له
زان پيشتر كه خيمه زند شب به كوهسار * پيدا شد از كنار افق هيكلى نزار
پيرى خميده قامت و شوخى شكسته رنگ * جامى تهى ز باده و چنگى بريده تار
شمعى است منعطف مگر از تاب آتشى * پيريست منحنى مگر از جور روزگار
و له
اى در هنر طليعهء آثار آسمان * اى در صفت نتيجهء افكار روزگار
اى در حضيض جاه تو افلاك را مسير * اى در فرود قدر تو اجرام را مدار
رخشنده اختران نه كه از مطبخت شرر * گردنده آسمان نه كه از معبرت غبار
تيغت نهفته سوده الماس در حرير * عونت كشيده قلعهء پولاد در حصار