تركى كه سيماى خوشش خصلتده مهر فلك * تركى كه بالاى كشش رونقبر سرو چمن
سيما مگو بالا مگو سيماى چه بالاى چه * سيما فروغ مهر و مه بالا بلاى مرد و زن
نازش فره اندر فره خطش زره اندر زره * جعدش گره اندر گره زلفش شكن اندر شكن
از ما بپرهيزد همى از دور بگريزد همى * با سفله آميزد همى چونان پرى با اهرمن
سختم عجب از كار او من بلبل گلزار او * چون گل به چشمم خار او او يار با زاغ و زغن
سيمينتنى با يال و بر اسبافكنى دشمن شكر * گويى نهان در يوسفى نيروى صد رويينهتن
تنها نه درخور بزم را هم بزم را هم رزم را * در رزم شير معركه در بزم شور انجمن
در صفهء ايوان همى ساغر زن و پيمانهده * در پهنهء ميدان همى اسبافكن و دشمنشكن
از بيم خوى توسنش وز بازوى مردافكنش * با وى مرا آن زهره كو كز كام دل رانم سخن
قصد كنارش گر كنم چنگست و ناى اندر خطر * نام وصالش تا برم مشت است و مغز اندر دهن
دلبر كه شد با يال و برنشكفت اگر پرخاشخر * دلبر كه شد پرخاشخر نشكفت اگر شد مشتزن
تا چند اى دل در غمى زين ترك روييده ز نخ * تا چند خوش دارى همى آن شوخ آژيدهذقن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1461
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٦١