بشارت را به يكديگر اشارت بدسگال آرد * كه هان از فقر و از فاقه فلان را بار بين بر خر
چو زين در نكتهها راندم شكايتها برو خواندم * چنين شد پاسخم را پاسخآرا مرد دانشور
به خيره از ديار خود شكايت چند اى ابله * به هرزه بر به خاك خود شناعت چند اى ابتر
سيهروزى ز افلاكت شكايت چيست از خاكت * نيارى حاش اللّه شكوه رى بر زبان ديگر
على شه ظل سلطان داور و داراى رى كز وى * بود چرخ مهى را مهر و اورنگ شهى را فر
شميمش نافها مشك و نگاهش دشتها آهو * خرامش باغها سرو و كلامش تنگها شكر
سپهر مكرمت را مهر و مهر معدلت را ضو * درخت مرحمت را شاخ و شاخ مرتبت را بر
كسى از لشكر و از كشورش آگه تواند شد * كه داند وسعت گردون و يابد عدت اختر
* * * شباهنگام شاه اختران چون شد ز ايوانش * فروهشتند شادروان ايوان پيشكارانش
سپهر تارى تيره ز انجم زنگى خيره * كه از ظلمت نه پيدا جز سپيديهاى دندانش
* * * اگر از خنده زنگى را بديد آمد همى دندان * شود دندان اين زنگى نهان بينى چو خندانش
چو خوابم جفت بيننده صماخم گشت آكنده * تنم نى مرده نى زنده نه غم ز آسيب دورانش
چو هوشم لامكان پيما بسير عالم بالا * مكانى آمدم مأوا كه ره بيرون ز امكانش
همايون خرگهى ديدم تعالى اللّه چه خرگاهى * تو گويى باغ فردوس است و رضوانست دربانش
به ناگه اندر آن محضر به پا هنگامه محشر * تو گفتى دهر بىپاياب را پيداست پايانش
* * *