به نفس ناطقه كادم به آدميت ازوست * هم از دگر حيوان امتياز انسان داد
نخست تاج كرامت به فرق آدم هشت * سپس لواى ضلالت به دست شيطان داد
كه راست پايه كه داند چرا به آن اين كرد * كه راست مايه كه گويد چرا به اين آن داد
به هر تنى كه سزا ديد از سرافرازان * به سرفرازى و فرماندهيش فرمان داد
نگين خاتم پيغمبرى و تاج مهى * ز انبيا به خداوند وحى و فرقان داد
خلافت شه لولاك را ز روى سزا * بلا فتى شه يعنى على عمران داد
شهنشهى ز ميان شهان هفتاقليم * به بو المظفر كشور خداى ايران داد
هم از ميان ملكزادگان ملكآراى * سزاى ديد و خلافت به ظل سلطان داد
يلى ز تاجوران دولت ابود و خلود * به بو المؤيد صاحبقران دوران داد
ستوده فتحعلى شه كه غير شبه و همال * چو ذوالجلال به دو هرچه خواست يزدان داد
شهنشهى كه ز رومش نماز قيصر برد * مظفرى كه ز چينش خراج خاقان داد
به آب شوكت او دفتر سكندر شست * به باد ثروت او حشمت سليمان داد
لبش به گاه تكلم ز زندگان دل برد * دمش به وقت تبسم به مردگان جان داد
به روز رزم چو دارا به جيبش اشارت كرد * به گاه كين چو شهنشه به رزم فرمان داد
غريو كوس تخلخل به ششجهت افكند * نهيب توپ تزلزل به چاراركان داد
جرنگ مغفر گردان ز آهنين كوپال * به دشت اندر آواى پتك و سندان داد
ايا شهى كه خدايت فزون ز نوشروان * ز خيل تاجوران داد و عدل و احسان داد
به خاك پاى منيرت مراست داوريى * عجب نه داد اگر مور را سليمان داد
از آن سپس كه فلك مر مرا به مرز عراق * دهى نهشت كه اكنون ببايدم نان داد
مرا ز ارث نياكان به مرز دار المرز * دهى چو خانهء خصمت خراب و ويران داد
چهاردانگ ز صد وارث و دو ديگر وقف * ولى به ضبط منش هر تنى ز اخوان داد
به شرع بازى و حيلت يكى تن از سالوس * كه جز عبوس نه چيزيش پاك يزدان داد
ز چنگ خواهدم آرد برون به زرق و به ريو * ازين به باطن كفر و به ظاهر ايمان داد
به صورتست چو ميش و به سيرتست چو گرگ * نه گرگ يوسف كش نسبتى به بهتان داد
ز ريش گاوى و كون خرى و ابلهى است * كه ريش خود به كف ساغرى هجا خوان داد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1453
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٥٣