در مدح خاقان مغفور جنت آشيان نور الله روحه
دوش رى گفت مرا فخر به هر بوم و بر است * فرم از پايهء اورنگ شه دادگر است
فر و زيب ملكا از چهام از ظل ظليل * كه ز ظل ملك العرش مرا زيب و فر است
از گوان ساحت من مأمن پيلان يل است * وز يلان عرصهء من بيشهء شيران نر است
پهنه در جوشش جيشم زره اندر زره است * عرصه در كوشش خيلم سپه اندر سپه است
گرنه فردوس برين ساحتم آمد ز چه روى * خزفم گوهر و خاكم زر و سنگم گهر است
بامدادان چو شهنشاه دهد رخصت بار * در فضايم ز اميران و دبيران حشر است
دادگر فتحعلى شاه كه از بار خداى * خلق را او به زمين بار خداى دگر است
آنكه موسى كف و عيسى نفس و خضر بقاست * آنكه يوسفرخ و حيدر دل و احمد سير است
آنكه گردوندر و كيوانفر و مريخغز است * آنكه مه رايت و مهر آيت و انجم حشر است
فتح در اختر او آنچه به گردون شرفست * سعد در طالع او آنچه در اختر نظر است
نيلى از لطمهء دربانش قفاى فلكست * اينك افتاده به در رنج دوارش بسر است
حلقه اندر دم اسبانش ز گوى فلكست * گرده اندر كف سگبانش ز قرص قمر است
لوح محفوظ ازل سينهء پاكش نى نى * كه از اين منكشف است آنچه در آن مستتر است
در مدح جناب آصف الدوله اللّه يارخان قاجار
كلك را با تيغ وى جنگ و جدال اندر گرفت * خويش را گه اين از آنگه آن از اين برتر گرفت
كلك گفت از من ملك باج از جهان يكسر ستاد * تيغ گفت از من ملك تاج از شهان يكسر گرفت
كلك گفت ار نى ز زر لشكر شدى آراسته * كى توانستى ز تيغى پادشه كشور گرفت
تيغ گفت ار نى ز بيم من ملك را نظم ملك * كى توانستى به كاغذ پارهاى كس زر گرفت
مر مرا با زر چه يارا ما ز خود دانيم راز * آن منم كز حدت من چاكت اندر سر گرفت
گوهرم را آن بهايستى كه فرخ شهريار * مر مرا از پاى تا سر جمله در گوهر گرفت
گوهرت آن كمبهايستى كه مىنتوان مرا * از يكى گوهر خراج از خطهء ششتر گرفت
رو عطارد را نگر جا در دوم خرگه گزيد * وز علا مريخ جا در پنجمين منظر گرفت
گوهرم آن نور پاكستى كه از عز و شرف * ذوالفقارى گشت و جا اندر كف حيدر گرفت