اگر نه چرخ را بود نوالهء عطاى تو * ز چيست روز و شب به گرد بنگه و سراى تو
مها دو ديده مر مراست بر كف عطاى تو * تو خود بگو چه در جهان بتر ز انتظار شد
652 شوكت شيرازى
و هو شمس الدّين حسن از اطياب و انجاب فارس است . روزگارى است كه به دارالخلافهء تهران آمده ، از به دو شباب به تحصيل علوم و كسب فضائل زحمتى كامل برده ، قواعد عربيه و قوانين ادبيه را فراگرفته از طبيعى و رياضى و الهى محظوظ گشته در اخلاق محبوب آفاق است و در شاعرى نيز مقامى عالى دارد بعضى از اشعار او نوشته مىشود :
غرابى است گويى دو زلف سياهت * كه شد بر لب شكرين تو راغب
شنيدم كه طوطى شكر دوست دارد * غراب شكردوست هست از غرايب
به گرد رخت آن دو زلف چو عقرب * چو دو عندليبند بر گل مواظب
درآميخت گفتى به كيش تناسخ * روان عنادل به جسم عقارب
غزليات
مگر خيال تو رهيافت سوى خلوت دل * كه عضو عضو مرا بانگ مرحبايى هست
مرا بشارت فردوس مىدهد زاهد * مگر به غير سر كوى دوست جايى هست
دوش در بزم سخن زان لب شكرخا بود * چشمه شيرين و ز لبتشنه بر آن غوغا بود
ديدم آن طوق گريبان تو در اول صبح * راستى مشرق خورشيد جهانآرا بود
ياد از آن روز كه از سنبلهء گيسوى تو * رشته چون مرغ نوآموختهام بر پا بود
دل به روى تو نظر كرد و زان چشم و دهان * مست و مستور به هم ديد قدحپيما بود
چشم مستت ره دل مىزد و از هر جانب * ز ابروى و زلف و خطوخال حمايتها بود