تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 767

مساهمون:

ص٧٦٧
با قفس خو گرفته مرغان را * رشته بر پا چه كوته و چه دراز نظارگيان چشم و زلفت * بيمار و به حالتى پريشان

و له ايضا

نگشت از آن دهانم هيچ معلوم * به غير از نقطه‌اى وان نيز موهوم اى دل‌خسته از آن زلف چو بازآمده‌اى * خوش بياساى كه از راه دراز آمده‌اى مسجد امروز طرب‌خانهء مستان شده است * تا تو با آن لب ميگون به نماز آمده‌اى نازنينا به چنين حسن و لطافت كه تراست * ناز كن ناز كه شايستهء ناز آمده‌اى يا رب كه چرا گه باد آهوى دو چشمش را * بر سنبل و بر نسرين در باديه‌پيمايى اندام نظر بايد آن را كه تو منظورى * اعضا همه سر بايد آن را كه تو سودايى ز آب تاك است مگر نشو تو اى شاخ مراد * كه در انگيختن فتنه چو آب تا كى

653 شرق هندى

نامش سيد محمد افضل و از اهل لكنهور بوده به زيارت رفته چندى در خدمت نواب ملك‌آرا بود ازآن‌پس با سپهدار عراق پيوست . از اشعارش جز اين به نظر ندارم :
گر رهد از شكن زلف اسير ذقن است * دل ديوانه گهى در چه و گه در رسن است حور نگويم تو را كه عين قصور است * دوزخيم در بهشت اگر چو تو حور است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 767 | رضا قليخان هدايت