با قفس خو گرفته مرغان را * رشته بر پا چه كوته و چه دراز
نظارگيان چشم و زلفت * بيمار و به حالتى پريشان
و له ايضا
نگشت از آن دهانم هيچ معلوم * به غير از نقطهاى وان نيز موهوم
اى دلخسته از آن زلف چو بازآمدهاى * خوش بياساى كه از راه دراز آمدهاى
مسجد امروز طربخانهء مستان شده است * تا تو با آن لب ميگون به نماز آمدهاى
نازنينا به چنين حسن و لطافت كه تراست * ناز كن ناز كه شايستهء ناز آمدهاى
يا رب كه چرا گه باد آهوى دو چشمش را * بر سنبل و بر نسرين در باديهپيمايى
اندام نظر بايد آن را كه تو منظورى * اعضا همه سر بايد آن را كه تو سودايى
ز آب تاك است مگر نشو تو اى شاخ مراد * كه در انگيختن فتنه چو آب تا كى
653 شرق هندى
نامش سيد محمد افضل و از اهل لكنهور بوده به زيارت رفته چندى در خدمت نواب ملكآرا بود ازآنپس با سپهدار عراق پيوست . از اشعارش جز اين به نظر ندارم :
گر رهد از شكن زلف اسير ذقن است * دل ديوانه گهى در چه و گه در رسن است
حور نگويم تو را كه عين قصور است * دوزخيم در بهشت اگر چو تو حور است