آفرين بادا بر آن شبرنگ آتش نعل شاه * كاز قضا پيشى همىگيرد به وقت امتحان
كوه اندام و زمانه خصلت و پولاد سم * آسمانكردار و آهوگردش و ضيغمتوان
گر بجنبانيش چرخ است ار عنان تابى زمين * ور برانگيزيش تير است ار بگردانى كمان
پاى را بر وى نشايد ساختن زخم ركيب * دست را بر وى نبايد داشتن رنج عنان
بىعنان كوه است و چون آب است گر گويى برو * بىركيب آب است و چون كوه است اگر گويى بمان
تا همىغرد تو پندارى بغرد نره شير * تا همىپويد تو پندارى بپويد آسمان
از دل شيران صهيل او برون آرد نفير * وز تن پيلان خروش او برانگيزد فغان
در صفت شقايق النعمان و تتبع طرز حكيم ابو القاسم عنصرى
گل شقايق گويى كه شهريار شده است * نهاده تختى پيروزهرنگ در بستان
به سر بر اندر تاجيش ايزدى ز عقيق * ميان تاجش از مشك نافهاى پنهان
مگر ز تابش خورشيد گل بتفته كه سرو * چو چتر بندد بر روى او همى دامان
يكى دقيق اگر بنگرى به برگ شقيق * نبشته بينى بر صفحه آيت فرقان
چگونه مرگ مخالف شده است شمشيرش * اگر ستوده كف اوست چشمهء حيوان
عطاى او به مثل بحر بيكرانه بود * ز بهر آنكه نيارد دهش درو نقصان
نوشته كلك قضا بركشيده خنجر او * كه مرگ اهرمنانى و قوّت ايمان
به دست و تيغ و دل و راى او جهان برپاست * جهان به پاى نماند مگر به چاراركان
اجل بيايد و انگشت برنهد به عدو * به ساعت اندر كو تير برنهد به كمان