در مدح نواب حسام السلطنه سلطان مراد ميرزا
چو ريخت بر گل خوشبوى لؤلؤ خوشاب * بخواه مطرب خوشگوى و خوش بنوش شراب
ز دوش بفكن سنجاب و مى بخواه و بنوش * كه باز چرخ به دوش اندر افكند سنجاب
به برگ لاله يكى در سرشك ابر ببين * اگر فسرده نديدى به آتش اندر آب
چو چشم خوبان بشكفت نرگس فتان * چو زلف جانان بررست سنبل پرتاب
مشاطهوار به گل برفشاند ابر عبير * عروسوار ز سر بركشيد لاله نقاب
عقيقوار گل از شاخ برشكفته و جوى * همى روان كند از عكس او عقيق مذاب
گل شكفته به باغ اندرون فراوان است * شكفتهتر ز همه روى شاه نصرتياب
حسام سلطنت آن كز حسام او چو عدو * همى سؤال كند بشنود به مرگ جواب
يكى است گر سپر از آهن است و گر ز پرند * به پيش آن گهرآگين پرند وقت ضراب
گر آب دستش در حلق مردمان ريزند * به شكل شير شود نطفه بسته در اصلاب
غراب رنگ شود روى آفتاب ز بيم * بدان گهى كه برآيد حسام او ز قراب
دهان خويش بشويد به آب فتح و ظفر * چو كرد خواهد با تير او زمانه خطاب
وزان جهت كه به برّنده تيغ او ماندى * همى قرار نگيرد بهجاى بر سيماب
نه آب و آتش باشد ولى رود در رزم * گهى چو سوزان آتش گهى چو پويان آب
وزان به آتش ماند كه جان دشمن ازو * اگرچه ز آهن و روى است باشد اندر تاب
صهيل مركب او شير را بدرّد پوست * سنان نيزهء او پيل را بريزد ناب
اگر خداى حساب عطاى شاه كند * به كس نخواهد پرداختن به روز حساب
و له ايضا
اگر نبودم آن بت بهجاى عمر و شباب * چرا به رفتن اندر شتاب كرد شتاب
برفت و پشت دوتا شد مرا ز رفتن او * دوتا شود پشت آرى چو رفت عمر و شباب
مرا رفيقان گويند صبر و اى عجبى * چو جان برفت ز تن تن چگونه آرد تاب
دريد پهلوى صبرم ز زخم فرقت او * فراق رستم زالست و صبر من سهراب
كنون ببايد چون ابر و باد از پى او * به كوه و دشت همىرفت و ريخت درّ خوشاب