پيغمبر ما داده ز دجال نشانها * تا امت بيچاره در اضلال نباشد
اين مهدى يكچشم كه آمد ز صفاهان * اى خلق ببينيد كه دجال نباشد
صالح زن به مزد را گفتم * كه گرت هيچ عقل و دين باشد
چون گذارى كه هر زمان پسرت * چون خران زير آن و اين باشد
بشنيد اين سخن ظريفى و گفت * خلف صالح اينچنين باشد
و له ايضا
مهردار و دواتدار ملك * بسكه دايم رسوم مىجويند
گر بر ايشان كسى سلام كند * و عليك الرسوم مىگويند
و له ايضا
به عهد من متشاعروشى ز كرمانشاه * شهاب نام خود از راى ناصواب نهاد
شه جنود فلك را چه غم كه صفارى * بر آفتابهء مس نام آفتاب نهاد
چه جاى شبه بود در ميان نيل و غدير * اگرچه دور فلك نام هر دو آب نهاد
هزار تيز به ريش كسى كه بعد از من * نمود شاعرى و نام خود شهاب نهاد
و له
دادن . . . ز رجب نيست عجب * عجب است اينكه رجب . . . ندهد
. . . او را كه به نرخ صد كس * مىستانند رجب چون ندهد
تو اى عباس پروسواس نسناس * كه شعرت از خطت ناخوشتر آيد
تو را صد بار گفتستم مخوان شعر * كه آواز تو چون تيز خر آيد
نصيحت نشنوى و باز خوانى * بخوان تا جانت از . . . ت درآيد
و له
مهدى شقاقى آنكه يادش * نقش سخن از ضمير دزدد