و له
منع كمال از عاشقى جان برادر تا به كى * پند پدر مانع نشد رسواى مادرزاد را
* * *
گر يار مرا بر من مسكين نظرى نيست * ما را گنه از بخت خود است از دگرى نيست
گفتى پس هر تيرگيى روشنى هست * چون است كه هرگز شب ما را سحرى نيست
و له
هركه وصلت طلبد ترك سرش بايد كرد * ور نه انديشهء كار دگرش بايد كرد
يا رب اين درد دلريش چه مشكل دردى است * كه مداواى به خون جگرش بايد كرد
هرگز او را خبر از حالت مستان نبود * به يكى جرعهء مى بىخبرش بايد كرد
زلف آشفتهء تو موجب جمعيت ماست * گر چنين است پس آشفتهترش بايد كرد
و له ايضا
در خانهء درويش چه اسباب نشاط است * كز دولت غمهاى تو آماده نباشد
* * *
جانب دلها نگاهدار كه سلطان * ملك نگيرد اگر نگاه ندارد
عاشق خود گر كشى به جرم محبت * بيشتر از من كسى گناه ندارد
زحمت سر چون برد كمال بدين در * زان كه جز اين آستان پناه ندارد
* * *
ما خانهخرابگشتگان را * در دل غم خانمان نگنجد
يا دوست گزين كمال يا جان * يكخانه دو ميهمان نگنجد