و له ايضا
درست گشت همانا شكستگى منش * كه نيك از آن بشكسته است زلف پرشكنش
اگر نديد كسى تن درست زلفش را * ز عهد آنكه خوش آمد شكست عهد منش
ندانم اين همه درپاشى از كجا كردى * اگر به چشم من اندر نيامدى دهنش
ز جاى خود برود سرو و جاى آن باشد * چو در چمن بخرامد قد چو نارونش
در آب روشن اگر ديدهاى تو سنگ سياه * بيا ببين دل او در بر چو ياسمنش
بريخت خون جهانى و خود چهها كردى * اگر نبودى بيمار چشم تيغزنش
دهان پسته بدرّم برآورم مغزش * اگر بخندد پيش لب شكرشكنش
به مدح مكرم عالم مگر زبان بگشاد * كه كردهاند دهان پر ز گوهر عدنش
در صفت برف و مدح وزير گويد
هرگز كسى نداد بدينسان نشان برف * گويى كه لقمهييست زمين در دهان برف
مانند پنبهدانه كه در پنبه تعبيه است * اجرام كوههاست نهان در ميان برف
چاه مقنّع است همه چاه خانهها * انباشته به جوهر سيمابسان برف
بىنيزههاى آتش و بىتيغ آفتاب * نتوان به تيرماه كشيدن كمان برف
ازبسكه سر به خانهء هركس فرو كند * سرد و گران و بىمزه شد ميهمان برف
گرچه سپيد كرد همه خانمان ما * يا رب سياه باد همه خانمان برف
وقتى چنين نشاط كسى را مسلم است * كاسباب عيش دارد اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد هم هيمه هم شراب * هم مطربى كه برزندش داستان برف
معشوقهء مركب از اضداد مختلف * باطن بسان آتش و ظاهر بسان برف
گلگونهيى بود به سپيداب برزده * هر جرعهيى كه ريزد در جرعهدان برف
تا رنگ روى خويش نمايد بر اين قياس * بعضى از آن باده و بعضى از آن برف
آنجا كه ساز عيش بدينسان ميسر است * مىباش گو فلان فلان در فلان برف
نه همچو من كه هر نفسش باد زمهرير * پيغامهاى سرد دهد از زبان برف
گر قوتم بدى ز پى قرص آفتاب * بر بام چرخ رفتمى از نردبان برف