هجو را نيز اگر وقتى تأثيرى بود * اين زمانش اثرى نيست بجز وزر و و بال
كانكه بىعرض بود گر دهمش صد دشنام * آنش خوشتر كه ستانم زر ازو يك مثقال
و له ايضا
چو خيل زنگ بياراستند صف جدال * سپاه روم هزيمت گرفت هم در حال
فلك كلاه زراندود برگرفت از سر * جهان به كتف درافكند عنبرين سربال
نگاه كردم و ديدم عروس گردون را * شده چمان و خرامان به عزم استقبال
فرو گذاشته بر عارض منور خود * ذوابهء شب تار از براى زيب جمال
به فرق سر بر تاجى نهاده از اكليل * به ساق پايش اندر ز ماه نو خلخال
وشاح عقد ثريا فكنده در دامن * نطاق بسته ميان را ز عقدهاى لآل
سماك رامح مىرفت و دورباش به دست * شهاب ثاقب مىزد ميان راه دوال
بزرگ عيدى افكند سايه در رمضان * كه پيروى كندش عيد غرهء شوال
شب زفاف بزرگ زمانه خواجهء ماست * كه بهر خدمت او خم گرفت پشت هلال
زحل ز گلشن نيلوفرى فرود آيد * محفهدارى او را گرش دهند مثال
ز اجتماع سليمان شرع با بلقيس * رواق صرح ممرد شدست صفنعال
زمانه يابد زين اتصال خوب محل * ستاره گيرد زين اقتران ميمون فال
در مرثيه پدر خود جمال الدّين عبد الرزاق گويد
من سر به آفتاب و فلك در نياورم * گر تيغ آفتاب زند چرخ بر سرم
آبست و سبزه چشمهء خورشيد آسمان * گر سر به آب و سبزه درآرم كم از خرم
طشت است و تيغ صورت گردون آفتاب * با طشت و تيغ سر به چه روى اندر آورم
از بهر خلق بار كشم من كه كشتيم * در حلم خويش غوطه خورم من كه لنگرم
اندر برهنگيست همه اشتهار من * تا همچو تيغ گوهر ذاتيست زيورم
در جيب فقر گرچه نهانم كند فلك * پيدا شوم كه همنفس مشك اذفرم
افسوس كافتاب هنر رفت و من ز عجز * افتاده همچو سايه برين صحن اغبرم