در ندامت از عمر عزيز و اظهار پيرى و مشيب گويد
رسول مرگ به ناگه به من رسيد فراز * كه كوس كوچ فروكوفتند كار بساز
كمان پشت دوتا چون به زه درآوردى * ز خويش ناوك دلدوز حرص دور انداز
تبارك اللّه از آن ميل من به روى نكو * تبارك اللّه ازين قصد من به زلف دراز
كنون چه گيسوى مشكين مرا چه مار سياه * كنون چه شعلهء آتش مرا چه شمع طراز
دريغ جان گرامى كه رفت در سر تن * دريغ روز جوانى كه رفت در تك و تاز
دريغ ديده كه برهم نهاد مىبايد * كنون كه چشم به كار زمانه كردم باز
دريغ و غم كه پس از شست و اند سال ز عمر * به ناگهان به سفر مىروم نه برگ و نه ساز
به صد هزار زبان گفت در رخم پيرى * كه اين نه جاى قرار است خيز واپرداز
فروشدت به گل شيب [ و ] ضعف پاى مكش * درآمدت به گريبان عجز سر مفراز
چو جلوهگاه حواصل شد آشيانهء زاغ * مكن به پرهوس در هواى دل پرواز
برون ز كنج قناعت منه تو پاى طلب * كه مرغ خانگى ايمن بود ز چنگل باز
ز پيش خود بفرست آنچه دوستر دارى * كه گم شود ز تو هرچ از پس تو ماند باز
ره سلامت اگر مىروى مجرد شو * كه جز عنا نفزايد ترا لباس طراز
چو بخت تيرهء من روشنى نهاد آغاز * مرا به حضرت صدر جهان كشيد به ناز
رهى چو زلف بتان زير پاى آوردم * فلك دواسبه همىتاخت از پىام كه بتاز
در مدح نظام الملك و الملة گويد
ز سم مركب تو راه شد چو بيضهء مرغ * ز نعل چون دم طاوس گشت و سينهء باز
خدايگان وزيران نظام ملت و ملك * كه هست بندهء حكمش جهان شعبدهباز
به زير رايت انصاف اوست آن خطه * كه ماه اوست قصبباف و گرگ او خراز
ز امتلا چو قناعت همىزند آروغ * ز خوان جود وى ازبسكه خورد معدهء آز
ضعيف كلك تو الحق چگونه جانوريست * كه با زبان بريده نگه ندارد راز
سر بريدهاش آواز مىدهد چونست * كه گفتهاند كه ندهد بريده سر آواز
و ليكن آنگهش از سر برون شود سودا * كه در برآورد او را انامل تو به راز