چو جانت از جود و رادى كرد يزدان * تو بىجان زنده بودن كى توانى
در مرثيه و تعزيهء امير نوح بن منصور سامانى گفته
جنازهء تو ندانم كدام حادثه بود * كه ديدهها همه مصقول ماند و رخ مجروح
ز آب ديده چو طوفان نوح شد همه مرو * جنازهء تو در آن آب همچو كشتى نوح
اين بيت در صفت بهى ازو يادگار مانده
گويى بهى چو من ز غم عشق زرد گشت * وز شاخ همچو چوك بياويخت خويشتن
* * *
گر در عمرى شبى به ما پردازد * اين جان به لب رسيده را بنوازد
لب بر لب او نه هشته ناگه خورشيد * شمشير كشيده بر سر ما تازد
366 كافرك غزنوى
نامش جمال الدّين ناصر و با فصحاى متقدمين معاصر مردى بذلهگوى تندخوى و هتاك و سفاك بوده غالبا اهاجى ركيكه مىفرموده اين چند بيت ازوست :
تا ولايت به دست تركان است * مرده آزاده كنده تنبان است
جهد كن تا دريده . . . باشى * روز روز دريده . . . ن است
قطعه
آنچه سرماى بخل خواجه كند * به مه دى درون دمه نكند
از بخيلى كه هست . . . ش را * به . . . زن درون همه نكند
* * *