هست خصم و حاسد و بدگوى و بدخواه ترا * در دل و چشم آب و آتش بر كف و سر باد و خاك
زان كه دارد شرم از احسان و جشنت نوبهار * گيرد اندر سر ز ميغ و سبزه چادر باد و خاك
بر هوا و بر زمين گر مدح تو خواند كسى * گردد از قوت سخنگوى و هنرور باد و خاك
و له ايضا
زلف نگار گفت كه از قير چنبرم * شبصورت و شبه صفت و مشكپيكرم
تركيبم از شبست و ز روز است مركبم * بالينم از گلست و ز لاله است بسترم
يا در ميان ماه بود سال و مه تنم * يا بر كران روز بود روز و شب سرم
جنبانتر از هوايم و لرزانترم ز آب * تيرهترم ز خاك و هميشه بر آذرم
با ورد همنشينم و با دود همقرين * با زهره همقرانم و با مه مجاورم
زنجير دلربايم و سلطان جانفزا * ابر زرهنماى و بخار معنبرم
با ورد همنبردم و با عاج در لجاج * جز ارغوان نسايم و جز لاله نسپرم
هندو نىام مجاور آن خال هندويم * كافر نىام مرافق آن چشم كافرم
هم در جوار مشكم و هم در پناه گل * هم مايهء عبيرم و هم رشك عنبرم
همچون دل مخالف صاحب شكستهام * مانند عيش دشمن خسرو مكدرم
رخ تيره سر بريده نگونسار و مشكبار * گويى كه نوك خامهء دستور كشورم
در مدح وزير صافى ضمير
پيشانى و قفاى تو اى ترك دلستان * اين زهرهء زمينست آن ماه آسمان
گردند روى و موى تو تيره به رنگ گل * اين برگ لاله و گل آن شاخ ضيمران