426 نور الدّين محمد زيدرى
منشى خاص خوارزمشاه و جلال الدّين مينكبرنى و از افاضل عهد خود بوده و از جانب جلال الدّين به رسالت روم و شام رفته بعد از غلبهء مغول بر سلطان جلال الدّين وى زحمات كلى كشيده و مرارت و خسارت بىحد ديده چندين بار او را مجروح و عريان كردند تا به ديار بكر رسيد و بيارميد . شرح حالى كه پس از چهار سال به احباب وطن نوشته و آن را « نفثة المصدور » خوانده ، ديده شد و اينك حاضر است و آن نامه را بس اديبانه و مترسلانه نگاشته گويند در شرب خمر ولوع تمام داشته است شاعرى دربارهء او گفته :
رباعى
فضل تو و اين بادهپرستى باهم * مانند بلندى است و پستى باهم
حال تو به چشم خوبرويان ماند * كانجاست هميشه نور و مستى باهم
من قصائده
بيا ساقى كه شد عالم دگرباره خوش و رنگين * به فر خسرو اعظم الغ سلطان جلال الدّين
* * *
ديگران در ناز خفته شه ز بهر دين حق * از نمد زين و ز زين بالين و بستر يافته
خسروان را اطلس و قندز لباس و پادشاه * راحت اندر پوشش خفتان و مغفر يافته
بانگ اسبان در مصاف و قعقع كوپال و گرز * خوشتر از آواى ناى و بانگ مزمر يافته
قطعه
شهنشاها جهانبخشا تويى آنك * علو از رفعتت خواهد فلك قرض
به جنب قدر تو كمتر نمايد * ز يكذره جهان در طول و در عرض
همه پاكان كروبى به عهدت * پس از تقديم وتر و سنت و فرض