به ابر اندر حصارى گشت كهسار * شنودستى حصارى در حصارى
همى فرش پرندين درنوردد * شمال اكنون زهر كوهى و غارى
خزان از مهرگان دارد پيامى * سوى هر باغ و دشت و مرغزارى
پر از باد است كه را سر دگر بار * گرانتر زان نديدم بادسارى
چو ابدالان همهشب در ركوع است * به باغ اندر زبر هر ميوهدارى
ز هر شاخى يكى ميوه درآويخت * چو از پستان مادر شيرخوارى
چو مستوفى ز بنداران بخواهد * شمال از هر درخت اكنون شمارى
به هر حمله شمال اكنون بريزد * گنه ناكرده خون لالهزارى
به خون اندر همىغلطد كه دهقان * نبيند خون او را خواستارى
بهى بر شاخ ازين اندوه ماند است * نژند و زرد همچون سوگوارى
جهان چون شاد خوارى بود ليكن * بماند آن شادخوار اكنون چو خوارى
به پيرى و به خوارى باز گردد * به آخر هر جوان و شادخوارى
در نصيحة و موعظه و مدح مستنصر بالله گويد
بگذر اى باد دلافروز خراسانى * بر يكى مانده به يمگان دره زندانى
اندرين تنگى بىراحت بنشسته * خالى از نعمت و از صنعت دهقانى
برده اين چرخ جفاپيشه به بيدادى * از دلش راحت و از تنش تنآسانى
داده آن صورت و آن هيكل آبادان * روى زى زشتى و آشفتن و ويرانى
گشته چون برگ خزانى ز غم غربت * آن رخ روشن چون لالهء نيسانى
بىگناهى شده همواره بر او دشمن * ترك و تاجيك و عراقى و خراسانى
مرد هشيار سخندان چه سخن گويد * با گروهى همه چون غول بيابانى
نكند با سفها مرد سخن ضايع * نان جو را كه دهد زيرهء كرمانى
آن همىگويد امروز مرا بددين * كه جز از نام نداند ز مسلمانى
اگر از خانه و از اهل جدا ماندم * جفت گشتستم با حكمت لقمانى
داغ مستنصر باللّه نهادستم * بر برو سينه و بر پينهء پيشانى