به هروقت از سخنهاى حكيمان * برويش بر ببينم يادگارى
به تاريكى سخن هرگز نگويد * چو با حشمت مشهر شهريارى
به فر آل پيغمبر شود مرد * اگر بدبخت باشد بختيارى
نبيند جز بديشان چشم دانا * نهانى را به زير آشكارى
نگارنده نهانى آشكار است * سوى دانا به زير هر نگارى
و له ايضا
اى به خطاها بصير و جلد و ملى * نايدت از كار زشت خود خجلى
چون عسلى شد رخانت زرد چرا * با غزل و مى به طبع چون عسلى
حاصل نايد به جان و جسم تو در * از غزل و مى مگر كه منفعلى
از غزل و مى چو تير و گل نشود * قد چو چوگان و روى چون عسلى
آنچه فروگفتهاى سرود و غزل * از تو گسست و تو زو نمىگسلى
او چون فروهشت زير پاى ترا * چونكه تو او را ز دل فرونهلى
تازهگلى بد درخت وليك فلك * زو همه بربود تازگى و گلى
مصحف و تسبيح را سپس چه روى * چون سپس بربط و مى و غزلى
پير بر آهستگى و حلم بود * تو همه مكرى و زرقى و دغلى
نام نهى اهل فضل و حكمت را * رافضى و قرمطى و معتزلى
رافضيم سوى تو و تو سوى من * ناصبىاى نيست جاى تنگدلى
ناصبيا نيستت مناظره جز * آنكه ز بو بكر به نبود على
علم تو جنگ است و بانگ بىمعنى * سوى من اى ناصبى تهى دهلى
لات و عزى و منات اگر ولىاند * هر سه ترا مر مرا على است ولى
و له ايضا
دگر ره باز در هر كوهسارى * بخار آورد پيدا خار خارى
همان كش بود از حرير كرته * هم از حرير بربندد ازارى