دايم به شكار در همىتازى * واگه نه كه خويش مانده در دامى
قد الفيت لام شد بنگر * منگر چندين به زلفك لامى
هر روز به مذهبى دگر باشى * گه در چه ژرف و گاه بر بامى
گر ناصبيت برد عمر باشى * ور شيعى خواندت على نامى
و له ايضا
ايا ديده تا روز شبهاى تارى * بر اين سخت تخت اين مدور عمارى
بدين بىقرارى حصارى نديدم * نه بندى شنيدم بدين استوارى
ترا بند كردند تو ديو بر تو * نيابد مگر قدرت كامكارى
چه سود است زينبند چون ديو را تو * به جان و تن خويش مى برگمارى
گذاره شدت عمر و تو چون ستوران * جهان را به اميدها مىگذارى
بهاران بر اميد ميوهء خزانى * زمستان به اميد ميوهء بهارى
جهانا دورويى اگر راست خواهى * كه فرزند زايى و فرزند خوارى
چه مىخورد خواهى بخيره چه زايى * و گر مى فرود آورى چون برآرى
نمانى مگر گلبنى را ازيراك * گهى تر و خوشگل گهى خشك خارى
تو هم علت عمر جاويدى ارچه * همىخواهى از خلق عمر شمارى
گنهكار را سوى آتش دليلى * كمآزار را سوى جنت مهارى
و له ايضا
مرا يارى است چون تنها نشينم * سخنگويى امينى رازدارى
همىگويد كه هرگز نشنود خود * نداند غم و ليكن غمگسارى
يكى پشت استش و صد روى هستش * به خوبى هريكى همچون بهارى
به پشتش برزنم دستى چه دانم * كه بنشسته است بر پشتش غبارى
سخن گويد بىآوازى و ليكن * نگويد تا نيابد هوشيارى
نبينى نشنوى تو قول او را * نبيند كس چنين هرگز عيارى