چنين خواندم كه پيش پور آذر * از آتش نرگس و گل رست و ريحان
به تاويل على از آتش جهل * نگه كن رسته در دلها گلستان
ز بيم تيغ او گشتى به هيجا * ضمير اندر دل بدخواه پيكان
در آن هنگام كز پيكان مردان * بريزد چنگ شير اندر بيابان
بياغارد به خون پهلوى ماهى * بينبارد بگرد افلاك اركان
هوا بينى همه ارواح بىتن * زمين بينى همه اجسام بىجان
نجنبد بر زمين جز تيغ و نيزه * نبارد ابر جز پولاد باران
ز بس اعلام و نيزه مرد جنگى * چنان پويد كه هستى در گلستان
كمانها در كف مردان بنالد * چو جان عاشق از هجران جانان
به پيش حملهء حيدر چنين روز * طبرخون رنگ گردد خاك ميدان
ز بيم ذو الفقار شيرخوارش * به خندق شد زمين همرنگ مرجان
همى تا ابر نوروزى بشويد * به لؤلوئى خوشاب اطراف بستان
سحرگاهان بنالد مرغ بر گل * چو جان عاشقان از درد هجران
بر افلاك زمان و خلق عالم * خداوند زمان را باد فرمان
و له ايضا
كه پرسد زين غريب زار محزون * خراسان را كه بىمن حال تو چون
همدونى كه من ديده به نوروز * خبر بفرست اگر هستى همىدون
درختانت همىپوشند بيرم * همىبندند دستار طبرخون
نقاب چينى و رومى به نيسان * همىبندد صبا بر روى هامون
نثار آرد عروسان را به بستان * ز گوهرهاى الوان ماه كانون
همىسازند تاج فرق نرگس * به زر خفچه و لؤلؤى مكنون
مرا بارى دگرگون است احوال * اگر تو نيستى بىمن دگرگون
مرا بر سر عمامهء خز ادكن * بزد دست زمان خوشخوش به صابون
مرا رنگ طبرخون دهر فانى * بشست از روى سپرم به آب زريون