و له ايضا
اين قبهء پرچشمهاى بيدار * اين طارم پر شمسهاى رخشان
اين سبز بيابان كه چون شب آيد * پرلاله شود همچو باغ و بستان
اين بحر بىآرامش نگونسار * آراسته قعرش به در و مرجان
اين كلهء نيلى كز او نمايند * رخشنده چو جان دختران پريان
تو عالم خُردى ضعيف و دانا * او عالم ديگر بزرگ و نادان
آباد كه كرده است اين جهان را * ناچار همان كس كندش ويران
زندان تو است اين اگرت باغست * بستان نشناسى همى ز زندان
ور بند بود مستمند بندى * تو شاد چرايى به بند و خندان
طعنه چه زنى مر مرا بدان كم * از خانه براندند اهل عصيان
بر نوح نبى سرزنش نبايد * گر رفت به كوه از ميان طوفان
از لحن فراوان خوش بمانند * در تنگ قفسها هزار دستان
چون من به بيان بر زبان گشادم * لرزان شود آفاق و لؤلؤ ارزان
خورشيد به آواز خاطرم را * گويد كه فكندى مرا ز سرطان
و له ايضا
شب من روز رخشان كرد خواجه * ببرهانهاى همچون روز رخشان
هرآنك او را ببيند روز مجلس * ببيند عقل را سردرگريبان
سوى من خوار شد مرگ طبيعى * ازآنپس كم چشانيد آب حيوان
ز گوشهء منظر او بنگريدم * به زير خويش ديدم چرخ گردان
مرا بنمود حاضر هر دوعالم * به يك جا در تنم پيدا و پنهان
به يك جا مالك و رضوان بديدم * نشسته بر دوم فردوس و نيران
مرا گفتا كه من شاگرد اويم * اشارت كرد آنگه سوى رضوان
همى تا زندهام توفيق خواهم * به مدح بهترين فرزند انسان
خلايق خاك و او ابر بهارى * ضماير چون شب او خورشيد رخشان