در صفت پيرى و تجريد گويد
تنين جهان دهان گشاد است * پرهيز كن از دهان تنين
جان و تن تو دو گوهر آمد * اين يك زبرين و آن فرودين
آيين تنت همه دگر شد * تو نيز به جان دگر كن آيين
زين صورت خوب خويش بنديش * با هفت نجوم همچو پروين
چشم و دهن و دو بينى و گوش * پروين تو است خود همىبين
غافل منشين ز ديو و برخوان * بر صورت خويش سورة التين
از عهد وفا زه كمان ساز * وز فكرت خويش تير و زوبين
يارى ندهد ترا بدين ديو * جز طاعت و مهر آل ياسين
مشك تبتى به پشك مفروش * مستان بدل شكر تبرزين
و له ايضا
مهر چنين خيره چه دادى بر آنك * بر تو همىدارد همواره كين
بچهء خاكى و نبيرهء فلك * مادرت زيرين و پدرت از برين
چونكه زمينى نشود بر فلك * چند بود آن فلكى بر زمين
كى رسد اين علم به ياران ديو * خيره بر آتش ندمد ياسمين
و له ايضا
اى ستمگر فلك اى خواهر اهريمن * مىنگويى كه چه افتاده ترا با من
من ز حرب چو تو اهريمن مىترسم * كه مرا طاعت تيغست و خرد جوشن
زن جادوست جهان من نخرم زرقش * زن بود آنكه مر او را بفريبد زن
صحبت اين زن بدگوهر بدخو را * گر بورزى تو نيرزى به يكى ارزن
مر مرا پرس ازين زن كه مرا با او * شصت يا بيش گذشته است دى و بهمن
خوى او اى پسر آن است كه دانا را * نفروشد همه جز مكر و فريب و فن
كودن و خوار و خسيس است جهان * زان نسازد همه جز با خس و با كودن