من تولا به على دارم كز تيغش * بر منافق شب و بر شيعه نهار آيد
فضل بر دود ندانى كه بسى دارد * نور اگر چند همى زير غبار آيد
على و عترت او شهر نبى را در * خنك آن را كه درين ساخته دار آيد
و له ايضا
چون به نقطهء اعتدالى بازگردد روز و شب * روزگار اين عالم فرتوت را برنا كند
ابر بارنده زبر چون ديدهء عروه شود * چون به زيرش گلرخان چون عارض عفرا كند
نرگس و گل را كه ناپيدا شدند از جور دى * عدل فروردين نگر تا چون همى پيدا كند
دشت ديباپوش گردد ز اعتدال روزگار * زان همى بر عدل ايزد وعدهء ديبا كند
روى صحرا پوشد از خور حلهء زربفت زر * چون بشب زين كوى تيرهروى زى صحرا كند
بر كه مشرق چو طاوسى برآيد بامداد * بر كه مغرب شبانگه خويشتن عنقا كند
و له ايضا
صبا باز با گل چه بازار دارد * كه هموارش از خواب بيدار دارد
برويش همىبردمد مشك سارا * مگر راه بر طبل عطار دارد
چو بيمارگون شد ز غم چشم نرگس * مر او را همى لاله تيمار دارد
نگه كن سحرگاه بر دشت سيمين * به زير اندرون در شهوار دارد
چه نالد همى پيش گل زار بلبل * كه از زاغ آزار بسيار دارد
ز بلبل زرهپوش گشتند ازيرا * مگر باغ با زاغ پيكار دارد
كنون سبز گلبن عقيق و زمرد * ازين گنبد پر ز زنگار دارد
عروس بهارى كنون از بنفشه * به سر جعد و وز لاله رخسار دارد
نگويم كه طاوس نر است گلبن * كه گلبن همى زين سخن عار دارد
نه طاوس نر راست بال از زمرد * نه از سرخ ياقوت منقار دارد
نهاده به سر در چمن تاج نرگس * به دست اندرون كرده دينار دارد
بيا تا كه ببينى شكفته عروسى * كه زلفين عارض به خروار دارد