از دست و سنانت آب و آذر خيزد * وز خشم و رضات زهر و شكر خيزد
مؤمن كه دلش ز بهر تو برخيزد * از خاك به روز حشر كافر خيزد
* * *
از چشم و دل من آب و آذر خيزد * وز هر دو زمانه رستخيز انگيزد
نشگفت گر آن حور زمن پرهيزد * كز آتش و آب هركسى بگريزد
* * *
بيدادگرا به گرد بيداد مگرد * كز خلق به بيداد برآوردى گرد
ترسم بخورى ز درد ما روزى درد * بيداد رسد به هركه بيدادى كرد
* * *
اى زلف تو از رخان من پرچينتر * وز خون دو چشم من رخت رنگينتر
هر روز تو نيكوتر و من زارترم * هر روز تو دلبرتر و من بىدينتر
* * *
تبخاله مرا نمود معشوقه ز ناز * بردم بلبان سرخش انگشت فراز
چون كودك شيرخواره از حرص و ز آز * انگشت مزم ازين سپس عمر دراز
* * *
دندان تو و لب تو اى شهره رفيق * سيمى است [ فشرده ] و عقيقى است رحيق
گهگه لب خويشتن به دندان گيرى * آرى به ميان سيم گيرند عقيق
* * *
تا بندهء آن رخان تابنده شدم * همچون سر زلفين تو تابنده شدم
در پيش تو اى نگار تابنده شدم * چون مهر فروزنده و تابنده شدم
* * *
تا دور شدى از برم اى سرو روان * خون شد دلم و بر دو رخ از ديده روان
جانى و دلى داشتم اى جان جهان * در وصل تو دل دادم و در هجر تو جان
* * *
از ديده ميان رود خونم بىتو * گويى كه به آتش اندرونم بىتو
از فكرت خويشتن برونم بىتو * اى دوست بيا ببين كه چونم بىتو