بينم اندر دل احرار دگرگون طربى * بينم اندر دل عشاق دگرگون بطرى
به شب و روز كنون باده كشد مالامال * آنكه در شام و سحر آب كشيدى قدرى
بدل آب كنون بادهستان از ساقى * بدل طبل كنون چنگ شنو هر سحرى
ساقيان چون قمرانند و چو زهره است شراب * بستان زهرهء زهرا ز كف هر قمرى
و له ايضا
ترك من دارد شكفته گلستان بر مشترى * مشترى بر سرو و سرو اندر قباى ششترى
بر سمن يك حلقهء انگشترى دارد ز لعل * وز شبه بر ارغوان صد حلقهء انگشترى
دست موسى گشت گويى عارض رخشان او * زلف او ثعبان موسى چشم او چون سامرى
گر به كار سامرى و كار چشمش بنگرند * چشم او قادرتر است از سامرى در ساحرى
بر دل مسكين من پرواز مشكين زلف او * هست چون پرواز شاهين بر سر كبك درى
كبك كز شاهين برى گردد نماند در بلا * در بلا ماند دلم كز زلف او ماند برى
گر كمند عنبرين اندازد اندر آسمان * آفتاب و ماه گيرد در كمند عنبرى
در جواب قصيدهء عنصرى عليهالرحمه گفته
دل برى اى زلف جانان و ستم بر جان كنى * از چه معنى خويشتن زنجير نوشروان كنى
گر نهاى چون پور آذر بر نگار آذرى * پس چرا آذر همى بر خويشتن ريحان كنى
ور نهاى چون معجز موسى چرا در دست او * خويشتن را بهر جادويى همى دستان كنى
مشك من كافور گردد پشت من چنبر شود * چون تو چنبروار بر كافور مشكافشان كنى
گه گرهگيرى و بر طرف قمر بازى كنى * گه كمربندى و بر برگ سمن جولان كنى
گاه گردانى دلم چون گوى در ميدان عشق * چون دل من گوى كردى خويشتن چوگان كنى
و له ايضا
اى زلف دلبر من پربند و پرشكنى * گاهى چو وعدهء او گاهى چو پشت منى
گه دام سرخ ملى گه بند تازهگلى * گه درع معصفرى گه طوق نسترنى