از گونهء يك آتش پرلاله گشته ساغر * وز قوت يك آتش پرلعل گشته كانون
و له
اى دو رخ تو پروين وى دو لب تو مرجان * پروينت بلاى دل مرجانت بلاى جان
پشتم شده چون گردون اندر غم آن پروين * چشمم شده چون دريا اندر غم آن مرجان
دود است مگر خطت گلبرگ در آن پيدا * ابر است مگر زلفت خورشيد در آن پنهان
دودى كه فكند است او در خرمن من آتش * ابرى كه گشاد است او از ديدهء من باران
از تازگى و سرخى لاله است تو را چهره * وز روشنى و پاكى لؤلؤست ترا دندان
لؤلؤ نشنيدم من در سنبل نوشآگين * لاله نشنيدم من در سنبل مشكافشان
و له ايضا
سمنبرى كه فسونگر شد است عبهر او * همى خلد دل من عبهر فسونگر او
اگر خليدن و افسون نيايد از عبهر * چرا خلنده و افسونگر است عبهر او
صنوبر است به قد آن نگار و طرفه بود * صنوبرى كه گل و نسترن بود بر او
ظهير دولت ابو بكر بن نظام الملك * كه روشنند همه اختران ز اختر او
زمانه را عجب آيد چو آهنين گردد * به كارزار درون بارهء تكاور او
تكاورى كه به كشتى اگر كنم وصفش * لگام و نعل بود بادبان و لنگر او
به ابر ماند چون پى نهاد و نعره گشاد * بود ز كام درخش و ز كام تندر او
گرش برانى باد است و گر بدارى كوه * مركب است مگر زين دو چيز گوهر او
كه ديد كوه كه ماند به باد جنبش او * كه ديد باد كه ماند به كوه پيكر او
و له ايضا
مقدس است و منزه ز عيب و عار چنانك * پيمبران ز دروغ و فرشتگان ز گناه
مخالفى كه همى رنگ بود چون دراج * منافقى كه همه حيله بود چون روباه