رباعيات
در زلف تو آويخته دلبنديها * پيش خردت محو خردمنديها
در دل دارم كه بندگيهات كنم * تا خود چه كنى تو از خداونديها
* * *
گر نور مه و روشنى شمع تراست * اين كاهش و سوزش من از بهر چراست
گر شمع تويى مرا چرا بايد سوخت * گر ماه تويى مرا چرا بايد كاست
* * *
چون آتش خاطر مرا شاه بديد * از خاك مرا بر زبر ماه كشيد
چون آب يك رباعى از من بشنيد * چون باد يكى مركب خاصم بخشيد
* * *
نشناخت ملك سعادت اختر خويش * در منقبت وزير خدمتگر خويش
بگماشت بلاى تاج بر لشكر خويش * تا در سر تاج كرد آخر سر خويش
* * *
شاهى كه برزم كاويان داشت درفش * گر زنده شود پيش تو بردارد كفش
اى كرده دل خصم خلاف تو بنفش * مشت است دل خصم و خلاف تو درفش
* * *
اى گوى ذقن سخن ز گويت گويم * وى موى ميان ز عشق مويت مويم
گر آب شوم گذر به جويت جويم * ور سرو شوم به پيش رويت رويم
* * *
در بر ملكا دل توانگر دارى * اندر كف جام و بر سر افسر دارى
درياى محيط است كه در بر دارى * مه بر كف و آفتاب بر سر دارى
* * *
اى ماه چو ابروان يارى گويى * يا همچو كمان شهريارى گويى
نعلى زده از زر عيارى گويى * در گوش سپهر گوشوارى گويى